پوست را دباغت دهند و صحيح آنست كه درخت پسته يك سال پسته آورد و يك سال قزغند و آن را بزغند نيز گويند « 1 » و بعضى فزغند گويند - - كه بجاى قاف فا [ 1 ] باشد - - * .
مع الراء
قياوار
- همان فياوار كه گذشت [ 2 ] .
قزدار
- [ به زاى معجمه و دال مهمله ، به وزن پروار ] نام شهريست در حدود هندوستان [ 3 ] .
مثالش مسعود سعد گويد :
شعر « 2 »
چو بنگريم هميدون پس از قضاى خداى * بلاى ما همه قزدار بود و چالندر
قندهار
- نام شهريست منسوب به خوبرويان و بعضى گفتهاند از تركستانست و در مسالك ممالك از هند نوشته [ 4 ] . مثالش شاعر گويد :
بيت
شهر ز ديباى روم نغزتر از بوستان * راه ز خوبان شهر خوبتر از قندهار
قار
- دو معنى دارد : اول بتركى برف را گويند و نسبت آن بچيزهاى « 3 » سفيد كنند . چنان كه انورى گويد :
بيت
چشم اين دايم سپيد از اشك حسرت همچو قار * روى آن دايم سياه از خاك محنت همچو قير
و به عربى قير را گويند و نسبت آن بچيزهاى سياه دهند چنان كه « 4 » اخسيكتى گويد :
بيت
چون خرقه گشت بر كتف شب رداى قار * شد غرقه در غلالهء زر فرق كوهسار
قرقار
- [ به راى مهمله و قاف دوم . به وزن پروار ] در نسخهء ميرزا كبوتر بغدادى باشد . مثالش بسحاق گويد :
بيت
زاغ پا سرخ و تهو باشد و قمرى « 5 » سپيد * زو بسى « 6 » فاخته و مخلفهاى « 7 » قرقار
اما از اين بيت ممنى مطلق كبوتر ظاهر مىشود .
قمار
- نام شهريست در هند كه آن را قمير گويند و متاع آن عود و طاوس و عنبر باشد .
كذا فى العجائب البلدان . خسرو و شيرين :
هامش
( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) - كلمه از « ن » است .
( 3 ) - « س » : بچيزهاى .
( 4 ) - اصل : چنانچه .
( 5 ) - در ديوان اطعمه : دراج .
( 6 ) - در ديوان اطعمه : اردهى .
( 7 ) - « ب » : محفلهاى .
( 1 ) بزغند .
( 2 ) يعنى كار و شغل و عمل و صنعت .
( 3 ) قصدار ، شهرى در حوالى پنجاب .
( 4 ) شهرى است به افغانستان و اين نام به بيابانى كه اين شهر در آن واقعست نيز داده شده است .