فرشتو
- همان فرشتوك مرقوم .
فرو
- « 1 » همان فرود مرقوم بمعنى اول كه فراز و نشيب باشد [ 1 ] . مثالش مسعود سعد گويد :
[ بيت ]
من چو خواهم كه آسمان بينم * سر فرود آرم و فرونگرم « 2 »
و فروسو نيز گويند چنان كه ابو شعيب صالح بن محمد هروى گويد :
[ بيت ]
از فروسو گنج و از برسو بهشت * سوزنى سيمين ميان هر دو حد
فنو
- [ بفتح فاء و نون ] فريفته و غره را گويند .
مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
مملكت را به تيغ كردى پاك * از حسود و مخالفان فنو
و بجاى - نون ، تاى قرشت [ 2 ] - نيز به نظر رسيده .
فراخرو
- يعنى بيرون رونده از حد خود و مسرف [ 3 ] . مثالش شيخ سعدى فرمايد :
بيت « 3 »
مكن فراخروى در عمل اگر خواهى * كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
فليو
- [ به وزن غريو ] در فرهنگ بمعنى بيهوده و هرزه آورده و به اين بيت مولوى تمسك نموده :
بيت
جام مى هستى شيخ « 4 » است اى فليو * كاندران مى درنگنجد بول ديو
و اما بخاطر مىرسد كه فليو بمعنى نادان و ابله باشد بواسطهء مناسبت معنى بيت مذكور « 5 » و بمعنى سرگشته و حيران نيز به نظر رسيده [ 4 ] و هم او [ 5 ] فرمايد :
تا بپاى خويش باشند آمده * آن فليوان جانب آتشكده
و
غليو
- بغين « 6 » معجمه - نيز به نظر رسيده * .
مع الهاء فانه
- [ به وزن خانه ] چوبى باشد كه درود - گران در ميان چوب ديگر نهند در حين شكافتن آن . شمس فخرى گويد در هجو خصم ممدوح :
شعر « 7 »
سر او را نهند نجاران * در ميانهاى چوب چون فانه
و بمعنى چوب پس در نيز آمده [ 6 ] مثالش شاه ناصرخسرو گويد :
هامش
( 1 ) - اين لغت از « ب » است .
( 2 ) - در ديوان : سر فروآرم و زمين نگرم .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 4 ) - « س » : سيخ .
( 5 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 6 ) - « س » : به عين .
( 7 ) - كلمه از « ن » است .
( 1 ) برهان ندارد .
( 2 ) يعنى : فتو . و در برهان معنى فريب و غرور نيز دارد .
( 3 ) در برهان معنى تعجيل و شتاب رونده و بضم راى قرشت مردم گشادهرو و شكفته و خندان و كسى كه بعيش و عشرت گذراند و با مردم خوش خلقى كند دارد .
( 4 ) معناى اخير را برهان ندارد .
فلاده و فلاد و فليوه نيز به اين معنى است .
( 5 ) يعنى : مولوى .
( 6 ) فدوند .