فلجم
- [ به لام و جيم . به وزن شلغم ] بمعنى قفل و غلق در باشد كذا فى التحفه [ 1 ] .
فلخم و فلخمه
- [ هر دو بفتح فا و خاى معجمه ] افزار حلاجان باشد كه بر زه كمان زنند .
مثالش حكاك گويد :
شعر « 1 »
گر تو خواهى كه بفلخند ترا پنبه همى * من بيايم كه يكى فلخم دارم كارى
و در تحفه همين فلخم آمده به اين معنى و بمعنى گور خانهء گبران نيز آمده [ 2 ] .
فرجام
- يعنى آخر كار و انجام نيز گويند .
مثالش شيخ سعدى گويد :
شعر « 1 »
هيچ دانى كه چيست دخل حرام * يا كدامست خرج نافرجام
بگدائى فراهم آوردن * پس به شوخى و معصيت خوردن
مع النون
فرارون
- [ به دو راى مهمله . به وزن فلاطون ] در نسخهء وفائى بمعنى چيزى باشد كه باز پس رود [ 3 ] .
فرزان
- [ به وزن لرزان ] حكمت باشد و فرزانه يعنى حكيم و دانشمند [ 4 ] . مثالش استاد بهرامى گويد :
بيت
مخالفان تو بىفرهند و بىفرهنگ * موافقان تو با فرهند و بافرزان
فاژيدن
- [ به زاى فارسى . به وزن نازيدن ] يعنى خميازه كشيدن . مثالش ابو المثل گويد :
بيت
شراب شب و نشأهء آن نيرزد * بفاژيدن بامداد « 2 » خمارش
فراختن و فراشتن
- هر دو بمعنى بلند ساختن باشد [ 5 ] .
فريوريدن
- [ بفتح فاء و واو و دال مهمله و كسر دو راى مهمله ] راست شدن باشد در دين و بر جادهء مستقيم بودن . كذا فى المؤيد . و در فرهنگ فربوريدن - بباى موحده به وزن افژوليدن - به اين معنى آمده [ 6 ] اما محل تأملست .
هامش
( 1 ) - كلمه از « ن » است .
( 2 ) - « س » : بامدادى .
( 1 ) رجوع به فلج شود .
( 2 ) در برهان معنى فلاخن و قفل صندوق نيز دارد و در معنى گورخانه محشى برهان احتمال تصحيف كلمهء دخمه را به صورت فلخمه مىدهد .
( 3 ) برهان گويد كسير او چيزى را گويند كه نه بطريق صلاح بازپس رود يعنى روزبه نباشد و روز بروز پس رود .
( 4 ) بكسر اول در برهان بمعنى فرزين شطرنج است . فرز .
( 5 ) افراشتن . افراختن .
( 6 ) برهان اين صورت را ندارد و صورت اول را نيز محشى برهان از كلمهء فريور دانسته است كه برساختهء فرقهء آذر كيوان است .