فنگ
- [ به وزن سنگ ] در فرهنگ بمعنى فلاكت و پريشانى و بىسروپائى باشد و بمعنى حنظل نيز آمده « 1 » و مؤيد اين معنى اين بيت حكيم فرخى را آورده : [ بيت ]
تلخى خشمش ار بشهد رسد * باز نتوان شناخت شهد از فنگ *
فلرزنگ
- [ بفتح فاء و لام و زاى معجمه و سكون راى مهمله و نون ] همان فلرز - - كه گذشت - - .
مثالش استاد رودكى گويد :
بيت « 2 »
آن زن از دكان به زير « 3 » آمد چو باد * پس [ 1 ] فلرزنگش « 4 » بدست اندر نهاد
فرشگ
- [ بكسر فاء و ضم راى مهمله و سكون شين معجمه ] يك دانهء انگور را گويند [ 2 ] .
مع اللام
فتال
- [ بتاى قرشت . به وزن كمال ] بمعنى از هم گسستن . مثالش شمس فخرى فرمايد :
شعر « 2 »
زره گسل بود اندر زمانه ليك نديد * كسى چو نيروى او در جهان حسود فتال
و در شرفنامه - بكسر فاء - بريدن و شكافتن و پريشان كردن و باز شكستن چيزى و باز گسستن . و - بفتح فاء - درخت نو نشانده باشد و بخاطر مىرسد كه فتال اسم فاعل باشد ازين معانى مرقوم . و به بيت مذكور و ديگر ابيات استادان اين معنى انسب است چنان كه حكيم ازرقى گويد :
بيت « 2 »
جز از گشاد تو در چنبر فلك كه برد * فروغ خنجر الماس فعل مغز فتال
و در فرهنگ فتار نيز آمده - به راى مهمله - و بمعنى امر به اين معانى نيز آمده [ 3 ] . مثال استاد منوچهرى « 5 » فرمايد : [ بيت ]
اى ملك اين ملك را تو دانى معنيش * ملك « 6 » بگير و سر خوارج بقتال
فرغول
- همان فرغوك - - كه گذشت - - [ 4 ] .
مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 2 »
اگرت دولت ابد بايد * مكن اندر دعاى شه فرغول
فيال
- [ بياى حطى . به وزن كمال ] زمينى
هامش
( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - « س » « الف » : به زور ؛ « ب » : برون . ( متن از « ب » است ) .
( 4 ) - « س » : بلرزنگش .
( 5 ) - اصل : ابو الفرج . ولى شعر از منوچهرى است از مسمط سوم وى .
( رجوع شود به صفحهء 168 ديوان منوچهرى تصحيح نگارنده چاپ دوم ) .
( 6 ) - اصل : مال . ( متن از ديوان است ) .
( 1 ) پس ( بضم اول ) يعنى : پسر .
( 2 ) در برهان بمعنى خوشههاى كوچك است كه بخوشههاى بزرگ چسبيده باشد و به عربى خصله گويند .
( 3 ) برهان فتاريدن را دارد .
( 4 ) يعنى تأخير و درنگ در كارها و غفلت و غافل شدن ( برهان ) .