تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 984

مساهمون:

ص٩٨٤
و در فرهنگ فاترسين - بفتح تاء و سكون راى مهمله - آمده بمعنى اسپندان كه خردل باشد و فاشرسين « 1 » نيز به اين معنى آورده و در اختيارات فاشرستين آورده و گفته نام نباتيست كه ورق آن پهن‌تر از لبلاب باشد اما مانند لبلاب بر درختان پيچيده شود و بشيرازى سياه دارو گويند و معنى فاشرستين بسريانى شصت علت باشد .

فروردگان و فرورديان

- [ هر دو به رائين مهملتين . و اول بكاف فارسى و دوم بياى حطى - به وزن پروردگان ] خمسهء مسترقه را گويند و اين پنج‌روز را پارسيان بغايت معتبر دانند و جشن كنند . مثالش زراتشت بهرام گويد : بيت
نه نورى [ 1 ] ببينند و نه مهرگان * نه جشن و نه رامش نه فروردگان
و فورديان - بضم فا و سكون راء - نيز گويند و فوردجان معرب آنست « 2 » . كذا فى الفرهنگ اما آنچه معتمدست در اين قول آنست كه در اول نسخه گفته شد بر لغت اهنود * .

فاتوليدن

- [ بتاى قرشت و لام . به وزن « 2 » پا بوسيدن ] بمعنى دور شدن « 3 » و يكسو شدن و راست كردن باشد [ 2 ] .

فتاليدن

- [ بتاى قرشت و لام . به وزن * نباريدن ] فشاندن و ريختن و از هم جدا كردن باشد و بمعنى گسستن و پريشان كردن آمده و فتاريدن نيز آمده - به راى مهمله - .

فراخيدن

- [ به راى مهمله و خاى معجمه به وزن فتاليدن ] يعنى موى بر تن برخاستن و از هم جدا شدن . كذا فى المؤيد .

فروشاندن

- بمعنى دور شدن باشد ايضا منه [ 3 ] . و مخفف فرونشاندن هم باشد .

فشاردن

- [ بكسر فاء و سكون راى مهمله و فتح دال ] بمعنى افشردن باشد . و خلانيدن را نيز گويند . و بمعنى هرزه و فحش گفتن نيز باشد .

فلخميدن

- [ به لام و خاى معجمه و ميم . به وزن بركشيدن ] بمعنى پنبه زدن باشد و فرخميدن نيز آمده ، كه بجاى - لام راء - باشد .

فتردن

- [ بفتح فاء و تاى قرشت و دال مهمله ] بمعنى دريدن باشد و بمعنى شكافتن و كندن و جدا كردن و گسستن و پريشان كردن نيز آمده و فتريدن و فتليدن نيز آمده .

فرغاريدن

- [ به دو راى مهمله و غين معجمه
هامش
( 1 ) - « ب » : فاسرستين . ( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) - « س » : شنيدن .
( 1 ) نورى اينجا مخفف نوروز است . ( 2 ) فاتوريدن . ( 3 ) يعنى : از مؤيد . در برهان معنى اخير نيست و گويد بمعنى دور كردن و بيك طرف راندن و رفتن باشد .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 984 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )