تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 978

مساهمون:

ص٩٧٨

فرنجك و فدرنجك

- [ بفتح فاء و راء و جيم و دوم باضافهء دال ] كابوس را گويند . يعنى آنچه در خواب مردم را فروگيرد . مثال اول را حكيم خاقانى گويد : بيت
فرنجك وارشان بگرفته آن ديو * كه سريا نيست نامش خور خجيون
و فرونجك نيز گويند و در فرهنگ بمعنى پيرامون دهان نيز باشد [ 1 ] .

فروشك

- [ بفتح فا و شين معجمه و ضم راى مهمله ] بمعنى بلغور باشد .

مع الكاف الفارسى

فدرنگ

- [ به دال و راى مهملتين . به وزن فرسنگ ] چوبى باشد كه پس درافكنند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت
نه كيسه را بود آسيب اختناق دوال * نه نيز در را رنج از شكنجهء فدرنگ
و استاد خسروى نيز « 1 » گويد : شعر « 2 »
پاى بيرون منه از پايگه دعوى خويش * تا نيارى بدر كون فراخت فدرنگ
و در تحفه چوب گازران باشد كه رخت به آن تاب دهند تا آب از آن بچكد [ 2 ] .

فرهنگ

- ادب و حكمت باشد و هر كرا در علوم و صنايع مهارتى باشد گويند فرهنگيست . مثالش ظهير فاريابى گويد : شعر « 2 »
من از خجالت و حيرت فتاده در كنجى * كه كس نشان ندهد نام دانش و فرهنگ
و بمعنى عقل نيز آمده . و نيز بمعنى شاخ درختى كه بخوابانند و خاك بر آن ريزند و سرش را از جاى ديگر برآرند نيز آمده « 3 » . و در فرهنگ شاخ درختى باشد كه آن را بخوابانند و خاك بر آن ريزند تا بيخ بگيرد و بعد از آن بكنند و جاى ديگر نهان كنند و كتابى را كه مشتمل بر تحقيقات لغات فرس باشد نيز فرهنگ گويند [ 3 ] .
هامش
( 1 ) - كلمه از « ب » و « ن » است . ( 2 ) - كلمه از « ن » است . ( 3 ) - تا پايان مطلب از « ب » است .
( 1 ) اين معنى را برهان ندارد . ولى گويد قرنجك نيز به اين معنى است . فرهانج و برفنجك درفنجك . بختك . خرخجيون نيز مرادف آنند . ( 2 ) در برهان است كه چوبى را كه دقاقان بدان جامه كوبند و در خانه‌ها زنان برخت پوشيدنى و غيره زنند و ته كنند و آن را جندره و رخت‌مال خوانند و كنايه از قرمساق و ديوث هم هست و به زبان ماوراءالنهر خوردنى و طعامى باشد كه در دستمال بسته از جايى بجايى برند و بمعنى دستور هم به نظر آمده است . فدوند و پژاوند و فرور و فراوند نيز به اين معنى است . ( 3 ) در برهان معنى نام مادر كيكاوس و كاريز آب نيز دارد .