فنك
- [ بفتحتين فاء و نون ] در فرهنگ نام جانوريست كه از پوست او پوستين كنند [ 1 ] .
مثالش انورى گويد :
بيت
آسمان خود سال و مه پاينده اين دستان كند * در دىام با خيش دارد ، در تموزم بافنك
فرخاك و فرخال
- [ هر دو به راى مهمله و خاى معجمه . به وزن افلاك ] موى فروهشته باشد يعنى « 1 » هيچ شكن نداشته باشد . و در سامى فرخال - به لام - آمده و بس .
فرخواك
- [ به راى مهمله و خاى معجمه و واو .
به وزن افلاك ] گوشتابه را گويند . مثالش مشفقى مروزى « 2 » گويد :
بيت « 3 »
خاك ماليده بلب مىگذرد مست و ملنگ * خورده يزدادى چغز و زده فرخاك « 4 » جعل
فرغوك
- [ به راى مهمله و غين معجمه . به وزن محمود ] تأخير باشد در كارها و بمعنى خاموش و تنزده نيز به نظر رسيده .
فرموك
- [ به راى مهمله و ميم . به وزن فرمود ] چوبى باشد كه اطفال ريسمان بر آن پيچند و گردانند و گردنا نيز گويند و بمعنى دكچى نيز آمده [ 3 ] . مثال اين معنى شيخ عطار فرمايد :
بيت « 3 »
سراپايت يكى گردد چو فرموك * چو مروان پيش گيرى چرخه و دوك
و اخسيكتى نيز گويد :
بيت
مشغول پنبه چرخ و ندانست كآفتاب * فرموك اخترانش بدزدد ز دوكدان
فورك
- [ به راى مهمله . به وزن كودك ] نام دختر پادشاه هند كه بهرام گور در حبالهء نكاح خويش درآورده بود [ 4 ] . مثالش هفت پيكر :
نظم « 5 »
دختر راى هند « 6 » فورك نام * پيكرى خوبتر ز ماه تمام
هامش
( 1 ) - كلمه در « س » تكرار شده است .
( 2 ) - « الف » . ( در متن ) : بلخى . ( و در حاشيه با علامت ) : مروزى ؛ « ن » : بخارى ؛ « ب » : بلخى .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 4 ) - بجز « ن » : فرخاك .
( 5 ) - كلمه از « ن » است .
( 6 ) - بجز « ب » : دخترى را ز هند .
( 1 ) در برهان معنى زلو و شمع مانندى كه دزدان و شبروان بدست گيرند و هرگاه خواهند روشن شود دست را بجانب بالا تكان دهند و چون خواهند فرونشانند بجانب پائين نيز دارد .
( 2 ) در برهان فرخواگ است بمعنى قليه و گوشتابهاى كه بر بالاى آن تخم مرغ بريزند و گويد فر بمعنى بالا و خواگ تخم مرغ را گويند .
( 3 ) يعنى گروههء ريسمان ريسيده كه بر دوك پيچيده شده باشد ( برهان ) .
( 4 ) برهان دختر راى قنوج گويد .