مع الجيم الفارسى
هيچ « 1 »
- بمعنى اندك و قليل استعمال كنند چنان كه « 2 » هم او [ 1 ] فرمايد :
شعر « 3 »
بادا چرا غوارهء فراش جاه تو * تا هيچ « 1 » در فتيلهء خورشيد روغنست
و اخسيكتى نيز گويد مؤيد اين معنى :
شعر « 3 »
زان لطافت كه در دلست ترا * كاشكى هيچ « 1 » در زبان بودى
و در فرهنگ بمعنى معدوم نيز آورده .
مع الياء
هيدخ
- [ بفتح هاء و دال و سكون ياى حطى ] اسب تند جنگى را گويند [ 2 ] . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
كدام باره نلرزد « 4 » كرا بماند تاب * در آن زمان كه شود شه سوار برهيدخ
و در نسخهء ميرزا هيدج - بجيم - نيز به اين معنى آمده .
هزار ميخ
- خرقه را گويند [ 3 ] . مثالش حكيم خاقانى گويد :
شعر
بركش بيخ غم ز دل بيش كه صبح بركشد * اين خشن هزار ميخ از سر چرخ چنبرى
مع الدال
همانند
- مختصر هم مانند ، يعنى شبيه و نظير « 5 » . مثالش « 6 » حكيم فردوسى گويد :
هامش
( 1 ) - « س » : هيچ .
( 2 ) - اصل : چنانچه .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 4 ) - بجز « غ » و « ن » : كرام ياره نگرزد .
( 5 ) - سه كلمهء اخير را « الف » در حاشيه دارد .
( 6 ) - « س » : مثال .
( 1 ) يعنى : انورى .
( 2 ) طمر ( عربى ) ( برهان ) .
( 3 ) هزار ميخى . و كنايه از آسمان پركواكب هم هست ( برهان ) .