هند
- [ به وزن قند ] يعنى هستند [ 1 ] . مثالش حكيم فردوسى گويد :
شعر « 1 »
گشاده بر ايشان شود راز من * بهر نيك و بد هند انباز من
و شاه ناصر خسرو گويد :
بيت
از مرد سخن بپرس ازيراك « 2 » * جز تو بجهان سخنوران هند
هيند - باضافه ياء - نيز گويند [ 2 ] . مولوى معنوى گويد :
شعر
گفت يا رب كه ترا خاصان هيند * كه مبارك طلعت و فرخ پيند « 3 »
هشومند
- يعنى صاحب هوش و عاقل . مثالش حكيم فردوسى گويد :
شعر « 1 »
ز تخمى كه كشتى درين روزگار * ترا داد اى ناهوشمند بار « 4 »
هرند
- [ بكسر هاء و فتح راء ] نام روديست در نواحى جرجان كه منبعش از كوههاى رى باشد و از جوانب چشمهها به او لاحق گردد و رودى عظيم شود . مثالش ابن يمين گويد :
شعر « 1 »
سخن چشمهء چشمم كه هرنديست روان * چون هرندش بروانى سوى جرجان كه برد
و نام قصبهاى از نواحى سپاهان نيز باشد [ 3 ] .
هلنند
- [ بفتحها و لام و نون اول ] بمعنى كاهل و بيكار آورده در فرهنگ و به اين بيت مولوى مثنوى متمسك شده :
بيت « 1 »
چو او ماه شكافيد شما ابر چرائيد * چو او چست و ظريفست شما چون هلننديد
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - « س » : پرس . . . ازيرا كه .
( 3 ) - « س » : بيند .
( 4 ) - بجز « ن » : يار .
( 1 ) و بكسر اول نام ملكى است وسيع كه حدى بچين و حدى به سند دارد ( برهان ) ( مراد شبه جزيرهء هندوستان است بجنوب آسيا كه هماكنون به دو كشور هندوستان و پاكستان منقسم است ) .
و نام زنى نيز بوده است ( هند جگرخوار ، زوجهء ابو سفيان مادر معاويه ) .
( 2 ) برهان اين صورت را ( البته بكسر اول و سكون ثانى و نون ) بمعنى هند ، هندوستان آورده است .
( 3 ) برهان اين معنى را ندارد .