ضمير به آن مركب شده يعنى آفرين از آن منظر ميمونش [ 1 ] .
فشافاش و فشافش
- آواز تيرها كه از پى هم اندازند . مثالش هاتفى گويد :
بيت « 1 »
برآمد ز ناورد برنا و پير * شپاشاپ پيكان فشافاش تير
فرخاش
- به وزن و معنى « 2 » پرخاش باشد و آن را آورد و نبرد و رزم نيز گويند .
فراپوش
- [ بباى فارسى . به وزن فراموش ] بمعنى بيهوش باشد . كذا فى المؤيد .
فريوركيش
- [ بفتح فاء و واو و كسر راى مهملهء اول ] يعنى راستدين .
مع الغين
فغ
- [ بضم فاء ] دوست و معشوقه باشد و به زبان ماوراء النهر بت رافغ گويند و فغستان ، بتخانه را گويند [ 2 ] . مثالش حكيم عنصرى فرمايد و بهر دو معنى حمل توان كرد :
بيت « 1 »
گفتم فغان كنم ز تو اى بت هزار بار * گفتا كه از فغان [ 3 ] بود اندر جهان فغان
و اين بيت لامعى جرجانى مصرح معنى دوم است « 3 » :
بيت
هرگز نه فتنه گشتى بر ارتنگ * فغفور بىگمان و نه برفغ فور « 4 »
فراغ
- باد سرد را گويند . و بمعنى فراغت عربيست . [ 4 ] مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 1 »
يكدم فراغ نيست ظفر را ز درگهش * از بيم آنكه بر سر او نگذرد فراغ
فرغ
- [ بفتح فاء و سكون راى مهمله ] در
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - كلمه از « س » و « غ » است .
( 3 ) - اين جمله و شعر بعد از آن از « ب » است .
( 4 ) - « ب » : نه بر فغ و فور ؛ در ديوان لامعى : نه فغ و فور . ( متن تصحيح قياسيست ) .
( 1 ) در برهان معنى گوشت بريان كرده ( فريس . فرويش . فريز ) . و پوز كه پيرامون دهان اسب و آدمى باشد از جانب بيرون ( فش ) نيز دارد .
( 2 ) در برهان كنايه از جوانان خوبصورت و صاحب حسن نيز هست .
( 3 ) اين فغان جمع فغ است و فغان دوم معنى افغان و شيون دارد .
( 4 ) در برهان معنى روشنائى چراغ و آتش و غيره ( فروغ ) نيز دارد .