ز دست باكرمش ابر لاف جود ببين * بپوستينش كه در خاك مىكشد فرغيش
اما ازين بيت امير معزى كه :
شعر « 1 »
نكنى ياد ز تاراج و نينديشم از آنك * مركبم بود خر لنگ و لباسم فرغيش
معنى كهنه ظاهر مىشود [ 1 ] .
فريبش
- [ بفتح فاء و كسر راى مهمله و باء ] فريب دادن و حيله كردن و بازى دادن [ 2 ] . مثالش عميد لويكى گويد :
بيت
سرچشمهء لطف تو برون برد * از تشنه فريبش سرابى
فرخش
- به وزن و معنى فرخج « 2 » مرقوم بمعنى كفل اسب .
فرويش
- [ به وزن درويش ] كاهلى و فرو گذاشت و عطلت در امور . مثالش اميرخسرو گويد :
بيت
گر « 3 » از لب شربتى ندهى بكشتن هم نمىارزيم * چرا در كارهات آخر چنين فرويش مىآيد
و در فرهنگ بمعنى درشتى و خشونت باشد و ديگر بمعنى بريان آورده و گفته كه فريش نيز گويند [ 3 ] .
فريش
- بمعنى گوشت بريان باشد .
سوزنى گويد :
بيت « 4 »
ز فربهى بكمالى كه گر فريش كنم * رود دو نايژه روغن از آن دو لخت فريش
و بمعنى تاخت و تاراج نيز آورده و بمعنى پريشان و ترت و مرت نيز به نظر رسيده . مثال تاخت و تاراج شيخ نظامى گويد :
بيت « 4 »
گر از بهر گنج آرم اينجا فريش * به مغرب زر مغربى هست بيش
و در فرهنگ بمعنى آفرين نيز آورده و به اين بيت منوچهرى تمسك نموده :
بيت
فريش از منظر ميمون و آن فرخندهتر مخبر * كه منظرها ازو خوارند و در عارند مخبرها
اما بخاطر اين ضعيف مىرسد كه قرى بمعنى آفرين است - - چنان كه « 5 » بعد از اين مىآيد - - و شين
هامش
( 1 ) - كلمه از « ن » است .
( 2 ) - « س » : فرغج .
( 3 ) - « س » : اگر .
( 4 ) - « س » ندارد .
( 5 ) - اصل : چنانچه .
( 1 ) در برهانست كه پوستينى را كه از كهنگى موى گريبان و دامن و سرهاى آستين آن ريخته باشد نيز گويند و گويد معنى كاهلى و فروگذاشت و غفلت ( فرغول ) نيز دارد . به فرويش نيز در معنى اخير مراجعه شود .
( 2 ) برهان ندارد .
( 3 ) در برهان معنى فراموشى نيز دارد .