تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1395

مساهمون:

ص١٣٩٥
و در ادات الفضلاء كوهى نيز باشد و بمعنى اسب و استر تيزرو نيز به نظر رسيده [ 1 ] .

نورد

- چند معنى دارد اول چوبى كه شعر بافان و جولاهان جامهء بافته را بر آن پيچند . مثالش اوحدى : شعر « 1 »
از نورد سخن نسيجى چند * وز رصدگاه فضل زيجى چند
دوم درخور و پسنديده را گويند . مثالش حكيم كسائى گويد : شعر « 1 »
نورد بودم تاورد من مورد بود « 2 » * براى ورد مرا ترك من همى پرورد كنون گران شدم و سرد و نانورد شدم * از آن سبب كه به چيزى همىبپوشم ورد
سوم نورد پيراهن باشد يعنى دامن آن را كه واشكنند و بدوزند . چهارم اسم فاعل از نور ديدن يعنى پيچيدن ، گويند ره نورد . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت
من و چند سياح صحرا نورد * برفتيم قاصد بديدار مرد
و پنجم امر از نور ديدن باشد يعنى بنورد . مثالش ابو الفرج گويد : شعر « 1 »
جهان‌گشاى و بر آن داغ كامگارى نه * زمين نورد و در آن تخم نيكنامى كار
ششم در شرفنامه بمعنى ناورد و جنگ آمده . مثالش هم او [ 2 ] فرمايد : بيت
دزى ديد با آسمان « 3 » هم نورد * نبرده كسى نام آن در نبرد
هفتم بمعنى پيچى كه در چيزى افتد مثالش هم او [ 2 ] گويد : شعر « 1 »
چو پران شود نامه‌ها سوى مرد * من آن نامه‌ها را گشايم نورد
و شيخ سعدى نيز گويد : شعر
هر نوردى كه ز طومار غمم باز كنى * حرفها بينى آغشته به خون جگرم
هامش
( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - « ك » : نبود نورد . ( 3 ) - « س » : به آسمان
( 1 ) در برهان بمعنى هر تيز رونده عموما و اسب و استر خصوصا و نام مبارزى ايرانى كه پسر او فرهاد نام داشته و بمعنى سپند و بمعنى صدا و آواز بلند نيز آمده است . ( نونده ) ( 2 ) يعنى : ابو الفرج .