مازو
- معروف [ 1 ] و ديگر جويك پشت كه او را مازه نيز گويند و ديگر بمعنى چوبى كه كشت را بدان هموار كنند [ 2 ] . مثال اول خلاق المعانى گويد :
شعر
بذات خويش اگر چند مرد نيك بود * و ليك صحبت بد نيك را تباه كند
چنان كه « 1 » مازو كز وى سپيد گردد پوست * چو جفت زاگ شود عالمى سياه كند
ماشو
- [ بضم شين ] گليم باشد . و غربال را نيز گويند اما در سامى همين بمعنى غربال آمده .
مثال شاعر گويد :
شعر « 2 »
ز تير جانشكارت باد دايم * تن اعداى تو مانند ماشو
و در فرهنگ بمعنى ترشى پالا و قسمى از لباس پشمينه كه فقرا پوشند نيز آمده .
مركو
- [ بفتح ميم و سكون « 3 » راى مهمله و ضم كاف ] گنجشگ باشد . و - بضم ميم - نيز به نظر رسيده [ 3 ] .
منتو
- [ بفتح ميم و سكون * نون و ضم تاء ] نام طعامى است . كذا فى المؤيد [ 4 ] . مثالش بسحاق اطعمه گويد :
بيت
قيمه از بوى بخور شيشهء سرخ پياز « 4 » * عود سوز مجمر منتو معطر مىكند
مرزو
- [ به راى مهمله و معجمه . به وزن بدخو ] « 5 » زمينى باشد كه زراعت كرده باشند [ 5 ] و مرز نيز گويند . مثالش حكيم فرخى گويد :
هامش
( 1 ) - اصل : چنانچه .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) - « س » : سرح بيار .
( 5 ) - اين لغت و شرح آن از « غ » و « ك » است .
( 1 ) بار درختى كه بدان پوست را دباغت كنند ( برهان ) مازون .
( 2 ) مازن مازه .
( 3 ) مرگو ( برهان ) . مرتكو ( برهان ) .
( 4 ) كيپاى كوچك را گويند و آن پارههاى پوست شكنبهء گوسفند باشد كه دوزند و با برنج و مصالح پر سازند و پزند . ( برهان ) .
( 5 ) و كنارههاى آن را بلند ساخته باشند ( برهان ) .