بيت
گرمى نفس از دل مردار سنيگنت « 1 » نبرد * طفل را در آتشك مردار سنگى در خورست
ميگ
- [ به وزن نيك ] بمعنى ملخ باشد .
مجرگ
- [ بفتح ميم « 2 » و جيم و سكون را ] بيگار باشد كه به قهر يا بخوشى به كسى فرمايند .
مثالش ابو شكور :
بيت « 3 »
چنين گفت هارون مرا روز مرگ * مفرماى هيچ آدمى را مجرگ
مشنگ
- [ بفتح ميم و شين معجمه ] دزد باشد .
و نوعى از غله را نيز گويند كذا فى التحفه و در نسخهء حليمى حرامى و راهزن باشد و در فرهنگ - بضم ميم - نام غلهايست مشنگك نيز گويند .
مثال معنى اول سراج الدين راجى گويد :
شعر « 4 »
از مى غفلت چو شود شاه دنگ * مال رعيت ببرد هر مشنگ
مثال معنى دوم شاعر گويد :
بيت
اى فلك تيز رو « 5 » سبز خنگ * سوختهء داغ تو آمد مشنگ
كذا فى الفرهنگ و اما اندك تأملى درين مثال مىرود .
مدنگ
- [ بفتح ميم و دال مهمله ] دندانهء كليد باشد . مثال هر دو لغت [ 1 ] را شمس فخرى گويد :
شعر « 4 »
ز دزد و راهزن اطراف ملك كرد چنان * كه محو شد ز كتب نيز نام شنگ و مشنگ
نه گله را ببيابان بود نياز شبان * ز خانه را بمواضع بود نياز مدنگ
و در مؤيد مدنگ بمعنى پرهء قفل و چوب پس در نيز آمده و ازين بيت مولوى معنوى كه :
شعر
كون خرى دنب خرى گير و رو * رو كه كليدى نبود در مدنگ
« 6 » معنى كليد چوبين * مستنبط مىشود و به بيت مرقوم شمس فخرى « 6 » معنى چوب پس در * انسب است اما او بمعنى دندانهء كليد آورده [ 2 ] و آن
هامش
( 1 ) - « س » : مردار سنگيست .
( 2 ) - كلمه از « غ » و « ك » است .
( 3 ) - كلمه از « ك » است .
( 4 ) - « س » ندارد .
( 5 ) - « س » : تير زد .
( 6 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) يعنى : مدنگ و مشنگ .
( 2 ) دندانهء كليدان ( برهان ) تزه . و در برهانست كه با ذال نقطهدار نيز درست است يعنى : مذنگ .