و [ بكسر ميم ] بمعنى جوى آب باشد [ 1 ] .
مثالش منوچهرى گويد در مسمط :
بيت « 1 »
باز جهان گشت چو خرم بهشت * خويد دميد از دو بنا گوش مشت
ابر در آب مژه « 2 » در روى كشت * گل بمل و مل به گل اندر سرشت
ميخت
- [ به وزن ريخت ] يعنى شاشيد و بول كرد . مثالش عميد لويكى گويد :
شعر « 3 »
پلنگ هجر چون زد پنجه بر من * چو موش از بام بر من ميخت ايام
كذا فى الفرهنگ [ 2 ] .
مرست
- [ بفتح ميم و ضم راء ] يعنى روئيده مشو . و [ بفتح راء ] نهى باشد ارصف كشيدن . و رسته صف باشد . مثال هر دو را فرخى گويد :
شعر « 3 »
سراى و باغ چو بىكدخداى خواهد ماند * گل و بنفشه مرست و سرا و باغ مرست
و در فرهنگ بمعنى مماناد آورده اما اندك تأملى درين معنى مىرود .
مست
- [ بضم ميم و سكون سين مهمله ] شكوه و گله باشد . مثالش لبيبى گويد :
شعر « 1 »
اى كزستيهش تو همه مردمان به مست * دعويت صعب منكر و معنيت سخت سست
و حكيم اسدى نيز فرمايد :
شعر « 1 »
كز و مرگ را گشت چنگال سست * شد از دست او پيش يزدان بمست
و در فرهنگ بمعنى غم و اندوه نيز آمده و ديگر بمعنى بيخ گياهيست خوشبو كذا فى مؤيد الفضلاء و در ادات مشكك نيز به اين معنى است و آن را مشكك زير زمين [ 3 ] نيز گويند .
مشت
- چند معنى دارد : اول بمعنى همين مست مرقوم بمعنى سوم [ 4 ] ؛ دوم مشت معروف كه بر شخصى يا چيزى زنند [ 5 ] مثالش شيخ سعدى گويد :
شعر « 1 »
از دست تو مشتها بدندان خوردن * خوش تر كه ز دست ديگران نان خوردن
هامش
( 1 ) - كلمه از « ك » است .
( 2 ) - در ديوان : ابر ز آب مژه .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 1 ) اين معنى در برهان نيست .
( 2 ) در برهان مصدر كلمه يعنى ميختن آمده است .
( 3 ) مشكك زمين . سعد . و تخم آن را تودرى گويند ( برهان ) .
( 4 ) يعنى بمعنى : مشكك .
( 5 ) يعنى : پنجهء دست گره و انگشتان جمع شده در داخل كف دست .