و ديگر بمعنى مقدار آنچه در يك دست گنجد از هرچه باشد نيز آمده . مثال اين معنى انورى گويد :
شعر « 1 »
خاك از آن به كه گر كسى به مثل * مشتكى جو بنزد او بنهد
و ديگر از روى استحقار بر گروه اندك نيز اطلاق كنند . چنان كه حكيم سنائى گويد :
شعر « 1 »
هان و هان تاترا چو خود نكنند * مشت ابليس ريزهء طرار
مملخت
- [ بفتح ميم اول و لام و سكون ميم دوم و خاء ] پاافزار باشد و آن را هملخت نيز گويند - - و مىآيد - - .
مكست
- از اتباع شكست باشد ، گويند شكسته مكسته . مثالش استاد رودكى گويد :
بيت « 2 »
وى از آن چون چراغ پيشانى * وى از آن زلفك شكست و مكست
مع الجيم
مج
- [ بفتح ميم ] نام راوى شعر رودكى كه شعر او را در مجالس هر ممدوح خواندى [ 1 ] .
مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
تا مدحت او خواندى و گفتى ز شرف كو * استاد سخن رودكى و راوى اومج
و استاد رودكى خود نيز فرمايد :
بيت
اى مج كنون تو شعر من از بر كن و بخوان * از من دل و سكالش و ز تو تن و زبان
مشنج
- [ بضم و كسر ميم و فتح شين معجمه و سكون نون ] مگس سبز باشد كه چون بر گوشت نشيند گوشت را تباه كند و كرم اندازد . كذا فى المؤيد و در فرهنگ - بكسر ميم و شين - به اين معنى آمده و - بضم ميم و فتح شين - نام غلهايست كه مشنگ نيز گويند :
منج
- [ بفتح ميم و سكون نون ] داروئيست كه آن را ريوند گويند « 3 » .
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - كلمه از « ك » است .
( 3 ) - اين لغت و شرح آن در « س » نيست .
( 1 ) در برهان بمعنى راوى و روايت كننده نيز هست ( ماج ) .