و در فرهنگ بمعنى سود و نفع آورده و همين بيت را مثال آورده و بمعنى ناز و طرب و بمعنى باطل نيز آورده .
فج
- [ بضم فاء ] بمعنى فروهشته لب باشد كذا فى المؤيد .
فرهانج
- [ بفتح فاء و سكون راى مهمله و نون ] در شرفنامه بمعنى همان فرنج مرقوم بمعنى پيرامن دهان و گرانى كه مردم را در خواب فروگيرد و آن را ستنبه گويند . و در لسان الشعراء فرهانج شاخ بزرگ باشد كه پيوند شاخ ديگر كنند و در مؤيد شاخى باشد كه ببرند تا شاخ ديگر خوب بر دهد . اما در شرح سامى فى الاسامى شاخ تاك باشد كه در زمين كنند و از موضع ديگر بيرون آرند و به عربى عكيس « 1 » گويند - بفتح عين و كسر كاف و در آخرش سين مهمله - .
فريج
- [ بفتح و كسر راى مهمله و سكون ياى حطى ] نباتيست كه آن را اگر تركى « 2 » و ويرج و ورج نيز گويند [ 1 ] .
مع الجيم الفارسى
فرخچ
- [ به راى مهمله و خاء . به وزن درخت ] [ 2 ] در نسخهء ميرزا بمعنى كفل اسب و رشوت آمده . بمعنى رشوت استاد لبيبى گويد :
بيت « 3 »
بدهم بهر يك نگاه رخش * گر پذيرد دل مرا بفرخچ
اما در ادات الفضلاء بمعنى زشت و كفل اسب آمده . بمعنى زشت مسعود سعد گويد :
بيت « 3 »
در زاويهء فرخچ و تاريكم * با پيرهن سطبر و خلقانم
بمعنى كفل اسب در صفت براق ابن عماد گويد :
بيت « 3 »
دمش بد بمانند گاو كشاورز * فرخچش چو پيلى و گردن فرسسان
فرغانچ
- [ به راى مهمله و غين معجمه و نون به وزن فرهانج ] ماده گاو كوچك باشد و فربه .
كذا فى الادات . و در نسخهء ميرزا مسطورست كه اين لفظتر كيست [ 3 ] .
مع الخاء
فلخ
- [ بفتح فاء و لام ] ابتداء كارها [ 4 ]
هامش
( 1 ) - « س » : عكين .
( 2 ) - « غ » : كر تركى .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 1 ) فژيژ و فژژ نيز به اين معنى است .
( 2 ) برهان گويد فرخج نيز درست است .
( 3 ) در برهان بمعنى ماده الاغ فربه نيز هست و فرغانج نيز آورده است .
( 4 ) در برهان به سكون ثانى معنى پنبه دانه از پنبه بيرون كردن دارد ( فلخيدن ) .