كه چو تشنه بروز گرم در آب * همه در خون نهند لنج و فرنج
و استاد رودكى نيز گويد :
بيت
سر فروكردم ميان آبخور * از فرنج منش ننگ « 1 » آمد مگر
و ديگر گرانى باشد كه مردم را در خواب فروگيرد [ 1 ] و فرهانج مثل او باشد بهر دو معنى . و فنج را در فرهنگ - بفتح فاء - آورده بمعنى دبه شده و اين بيت منجيك مؤيد اوست :
بيت
عجب آيد مرا ز تو كه همى * چون كشى آن گران دو خايهء فنج
و - بضم فاء - نام ولايتى باشد از زنگبار . و در فرهنگ بمعنى شاخى كه ببرند تا شاخ ديگر بردهد نيز آمده .
فرهنج
- عقل و ادب باشد . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 2 »
جمال دنيى و دين آنكه دارد * عطا و فضل و عدل و راى و فرهنج
و صاحب ويس و رامين نيز گويد :
[ بيت ]
بفرمودش كه خواهر را بفرهنج * بشفشاهنگ فرهنگش بر آهنج
و بمعنى امر بادب كردن نيز آمده و از اين بيت اين مضمون نيز مستنبط مىشود [ 2 ] .
فلج
- [ بفتح فاء و سكون لام ] قفل و غلق در باشد شاعر گويد :
بيت
در بفلج اندر بكردم استوار * در كليدان اندرون هشتم مدنگ « 3 » [ 3 ]
فرخنج
- [ به راى مهمله و خاى معجمه . به وزن فرهنگ ] نصيب و نرخ و بهره باشد . مثالش حكيم اسدى گويد :
بيت « 2 »
مرا از تو فرخنج جز درد نيست * چو من در جهان سوخته مرد نيست
هامش
( 1 ) - در لغت فرس اسدى : خشم .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - « س » بدنگ .
( 1 ) اين معنى در برهان نيست .
( 2 ) در برهان معنى كتاب لغت فارسى ( فرهنگ ) و شاخ درختى كه آن را بخوابانند و خاك بر بالاى آن ريزند تا بيخ گيرد و از آنجا بركنده بجاى ديگر برند ( فرهانج و فنج ) و نام دوائى كه كشوث خوانند و تخم آن را بذر الكشوث گويند نيز دارد .
( 3 ) مدنگ دندانهء كليد .