شعر « 1 »
چون نواى طرب اينجا بفروداشت رسيد * هرچه خواهى كه بود آن تو ، آن آن تو باد
و حكيم خاقانى نيز گويد :
بيت
بر پردهء عدم زن و زخمه ببر از آنك « 2 » * برداشتست بهر فروداشت اين نوا
فرتوت
- [ به وزن محمود ] پير و خرف باشد .
مثالش اميرخسرو گويد :
شعر « 1 »
به خدمت بود فرتوتى كهنسال * چو گردون در جهان سوزى شده زال
فريفت
- [ بفتح فاء و كسر راى مهمله ] يعنى عشوه داد و معروف ساخت . مثال شيخ سعدى فرمايد :
[ بيت ]
مرا پنجروز اين پسر دل فريفت * ز عشقش چنانم كه نتوان شكيفت
و - بحذف ياء - [ 1 ] نيز آيد . مثالش سراج الدين راجى گويد :
شعر
غم عشق آن بت چنانش فرفت * كه رگهاى جانش سراپا گرفت
فراخت
- همان افراخت مرقوم و فراشت نيز گويند . مثال اول شيخ نظامى گويد :
نظم « 1 »
از آنجا بمشرق علم برفراخت * يكى ماه بر كوه و « 3 » بر دشت تاخت
مثال دوم شيخ سعدى گويد :
شعر « 1 »
ز قدر و مكانى كه دستور داشت * مكانش بيفزود و قدرش فراشت
مع الجيم التازى
فنج
- [ بضم و سكون نون ] كسى را گويند كه خايهء او دبه باشد . و بمعنى زشت نيز باشد [ 2 ] .
فرنج
- [ بضم فا و راء و سكون نون ] پيرامن دهان باشد از بيرون سو ؟ ؟ ؟ . مثال هر دو لغت [ 3 ] را شمس فخرى گويد :
شعر « 1 »
آنچنان مولعند در هيجا * بندگانش به خون دشمن فنج
هامش
( 1 ) - كلمه از « ن » است .
( 2 ) - « س » « ب » : از آنكه .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 1 ) يعنى : فرفت . و برهان اين لغت را ندارد .
( 2 ) فنك . و در برهان بفتح اول و ثانى مارى است كه آزار به كسى نرساند و نيز رجوع به لغت فرنج شود .
( 3 ) يعنى : فنج و فرنج .