و سكون راى اول و سين مهمله ] شخصى را گويند كه چيزى كم خورد و بواسطهء كم خوردن ضعيف و لاغر و ناتوان شده و او را به عربى قصيع گويند .
- بقاف و صاد و عين « 1 » مهملتين . به وزن شفيع - .
فوت
- [ بضم فاء ] در فرهنگ بمعنى بادى باشد كه از دهان بيرون كنند [ 1 ] .
فراهت
- [ به راى مهمله به وزن فصاحت ] بمعنى شكوه و زيبائى باشد . كذا فى الفرهنگ .
فرهخت
- [ به راى مهمله و خاى معجمه ] به وزن و معنى برهخت - - مرقوم - - ، يعنى ادب كرد مثالش رفيع لنبانى گويد :
بيت « 2 »
رياضت تو بداغ ادب فلك فرهخت * عنايت تو بشير كرم جهان پرورد
فراهخت
- باضافهء الف - نيز در فرهنگ به اين معنى آورده و بمعنى بركشيد نيز آورده [ 2 ] و مثال معنى اخير اين بيت ناصرخسرو آورده :
بيت « 2 »
فراهخت از بهر دين خداى * بتيغ از سر سركشان اشتلم
فرهست
- [ به راء و سين مهملتين و هاء .
به وزن بدمست ] بمعنى جادو باشد [ 3 ] . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
چه غم از كيد دشمن جاه او را * پيمبر را چه از نيرنگ فرهست
و ابو نصر مرغزى نيز گويد :
بيت « 2 »
هست را نيست كند تنبل او * نيست را هست كند فرهستش
فرت
- [ بضم فاء و راء ] بمعنى بسيار باشد در نسخهء ميرزا .
فهرست
- معروف [ 4 ] و فهرس معرب آنست و در تاج الاسامى مسطورست كه « الفهرس من كتاب الذى يجمع فيه الكتب و قال ابو منصور هو معرب » . مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت
فهرست جمال هفت پرگار * از هفت خليفه جامگى خوار
فروداشت
- به آخر رسانيدن و ختم كردن [ 5 ] مجير بيلقانى گويد :
هامش
( 1 ) - « س » : عيان .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 1 ) برهان ندارد .
( 2 ) در برهان فراهختن را بمعنى آويختن و ادب كردن آورده است نه بمعنى بركشيدن .
( 3 ) در برهان معنى جادوئى و ساحرى نيز دارد .
( 4 ) يعنى : تفصيلى در ابتداى كتاب كه در آن اظهار آنچه از باب و فصل در آن كتاب شده باشد بيان كنند و نوشتهاى كه در آن اسامى كتابها باشد . ( برهان ) .
( 5 ) بانجام رساندن خوانندگى يا كارست ( برهان ) .