لخج
- [ بفتح لام و سكون خاء ] زاج سياه باشد [ 1 ] . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
بر رخ دشمنان كه چون مازوست * هيبت شاه كار لخج كند
لج
- [ بفتح ] لگد باشد . مثالش شمس فخرى گويد :
نظم « 1 »
گر كينه كشد راى وى از انجم و افلاك * بر هم شكند طارم افلاك بيك لج
لهنج
- [ بفتح لام و هاء و سكون نون ] سازكار باشد در نسخهء ميرزا و در مؤيد از فخرى نقل كرده كه بمعنى سنگ گازر آمده و اين اصحست چه در ادات الفضلاء نيز بمعنى سازگازر آمده و ميرزا ابراهيم سازگازر را سازكار خوانده و نوشته و در فرهنگ بمعنى سنگ كارد و بمعنى سازگارى آمده چون شاهدى براى اين لغت نداشتيم جميع خلافها كه در نسخ به نظر رسيده بود نوشتيم .
لوج
- نام ولايتى از ايران زمين [ 2 ] .
لولانج
- همان گولانج مرقوم . [ 3 ] .
مع الجيم الفارسى
لچ و لوچ
- [ هر دو بضم لام ] برهنهء مادرزاد را گويند [ 4 ] و در ادات الفضلاء لچ را بمعنى رخ آورده . و لوچ بمعنى احول نيز به نظر رسيده .
مثالش حكيم سنائى گويد :
بيت « 2 »
گوش كر را سخن نيوش كه ديد * ديدهء لوچ راست بين كه شنيد
و در فرهنگ لچ - بفتح لام - بمعنى رخساره آورده « 3 » .
لچلچ
- [ بفتح لامين ] بمعنى آواز دهان باشد در حين اكل * [ 5 ] .
هامش
( 1 ) - كلمه از « ن » است .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) در برهان لخچ آمده است و گويد زاج سياه و اشخار باشد و آن را قليا نيز گويند .
( 2 ) شايد مصحف كوچ باشد ( حاشيهء برهان . مصحح دكتر معين ) .
( 3 ) لابرلا .
( 4 ) آيا مصحف لوخ - روخ - رود - لخت نيست ؟
( 5 ) برهان ندارد و در تداول امروز ملچ و ملوچ - بفتح ميم و لام و ضم چ اول و ميم دوم - گفته مىشود .