كندرو
- [ بضم كاف و راء و سكون نون و دال ] مصطكى باشد . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت « 1 »
بغلمه و طبقات طبق زنان سراى * بآبگينه و مازو و كندرو و گلاب
« 2 » و بمعنى اشق « 3 » نيز به نظر رسيده و اين معنى نيز به بيت مرقوم مناسبست و اين بيت به اين عنوان و چنان كه براى لغت كندر مرقوم شد هر دو در ديوان خاقانى به نظر رسيده بنابراين بهر دو عنوان مرقوم شد و مولانا مطهر كرهى نيز فرمايد :
بيت « 4 »
اين كندرو برنگ « 5 » نداند ز كهربا * وان زهر را بطعم نداند ز زنجبيل *
كندو
- [ بضم كاف و دال و سكون نون ] در شرفنامه غول بيابانى باشد و بمعنى ظرفى گلين نيز باشد كه چون خمى بزرگ سازند و گندم و غيره در آن كنند و كنور نيز گويند [ 1 ] . مثالش حكيم فرخى گويد :
بيت
اى زايران زبر تو آكنده * هم كيسههاى لاغر و هم كندو
كنو
- [ بفتح كاف و نون ] همان كشو بمعنى اخير [ 2 ] و - بضم نون - نيز آمده « 2 » اما - بفتح - اصحست و تخم آن را كنودان و كنودانه نيز گويند و شاهدانه خوانند درين زمان . *
كيتو
- [ بتاى قرشت . به وزن زيلو ] همان كتو كه مرغ سنگخواره باشد .
كيلو
- [ به وزن زيلو ] جايى باشد كه آب در آن جمع شود و آن را كول نيز خوانند - و پيشتر گذشت - . و در لسان الشعراء بجاى - لام كاف [ 3 ] - آورده و - بكسر كاف و فتح ياء - همان كيل مرقوم كه نام ميوهايست جنگلى [ 4 ] .
كندرو
- [ بضم كاف و سكون نون و دال و فتح راء ] وزير ضحاك باشد . مثالش حكيم فردوسى گويد :
بيت « 1 »
ورا كندرو خواندندى بنام * بكندى زدى پيش بيداد گام
كانيرو
- [ بكسر نون و ضم راى مهمله ] مازريون باشد و آن بيخ داروئيست كه در استسقا به كار برند .
هامش
( 1 ) « س » ندارد .
( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) - « س » : آش .
( 4 ) - كلمه از « ك » است .
( 5 ) - « س » : يرنگ .
( 1 ) كندوج . كندوك .
( 2 ) يعنى بنگ . ورق الخيال ( عربى ) كنب . قنب . كشو .
( 3 ) يعنى : كيكو .
( 4 ) زعرور .