كبستو
- [ بفتح كاف و باء و سكون سين مهمله و ضم تاى قرشت ] همان كبست باشد - كه مرقوم شد [ 1 ] و - مثالش شمس فخرى فرمايد :
بيت « 1 »
بباغ آرزوى دشمنانت * سراسر ميوهها بادا كبستو
كلاجو
- [ بفتح كاف و ضم جيم تازى ] در فرهنگ بمعنى پياله باشد . مثالش عميد لويكى گويد :
شعر « 2 »
هان تا ندهى گوش بآواز دف و چنگ * هان تا نكنى راى صراحى و كلاجو
كاليو
- نادان و متحير و ابله را گويند مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت
شبى مست شد آتشى برفروخت * نگونبخت كاليو خرمن بسوخت
« 3 » و در فرهنگ بمعنى كر كه به عربى اصم گويند نيز آورده [ 2 ] . - مثال اين معنى در كاليوه - كه در - كاف مع الهاء - آمده مىآيد - * .
كاهو
- [ بضم هاء ] معروف [ 3 ] و ديگر جنازهء گبران را گويند . مثال معنى دوم حكيم فردوسى گويد در رفتن فرامرز بنخجير گاهى كه رستم را در چاه انداخته بودند :
بيت « 1 »
نهادند بر تخت ديبا و رخت * ببردند بسيار كاهو و تخت
بيامد بدان دشت نخجيرگاه * بجايى كجا كنده بودند چاه
كرجفو
- [ بكاف و جيم تازى و ضم فاء ] نام مرغيست كوچكتر از تيهو كه گوشتش بغايت لذيذ باشد و به عربى سلوى « 4 » خوانند « 2 » . كذا فى الفرهنگ . [ 4 ] طيان مرغزى گويد :
بيت « 2 »
چه « 5 » نسبت بود دشمنت را به تو * تويى شاهباز و عدو كرجفو
كلاژو
- [ بفتح كاف و ضم زاء فارسى ] مرغيست كه عكه و كلاغ پيسه و كلاژه نيز گويند « 3 » و آن از كلاغ كوچكترست * [ 5 ] .
كتو
- [ بفتح كاف و تاء ] مرغيست كه او را
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - كلمه از « ن » است .
( 3 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) - « س » « الف » : سكوا . ( متن از « ن » است ) .
( 5 ) - « س » : نه .
( 1 ) يعنى : زهر گياه و حنظل .
( 2 ) كلياوه .
( 3 ) يعنى نوعى رستنى كه خورند و به عربى خس گويند . كيو . كوك .
( 4 ) و بتركى بلدرچين ( برهان ) .
( 5 ) برهان كلاژو ندارد . كلاژ . كلاژاره . عقعق .
نيز مترادف آنند .