تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1073

مساهمون:

ص١٠٧٣

كيغ

- [ بكسر كاف ] چركيست كه از گوشهء چشم آيد [ 1 ] . مثالش ابو يوسف فرمايد : بيت « 1 »
شگفت نيست اگر كيغ چشم باشد سرخ * بلى چو سرخ بود اشك سرخ باشد كيغ
و در مؤيد كنغ - بنون - نيز آمده [ 2 ] .

كريغ

- [ بضم كاف و كسر راى مهمله ] در تحفة الاحباب « 2 » بمعنى گريختن باشد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت
رفتمى ز اصفهان گرم بودى * قدرت رفتن و مجال كريغ
و در نسخهء وفائى - بكاف فارسى [ 3 ] - آمده . كذا فى الفرهنگ « 3 » [ 4 ] .

كلمرغ

- [ بفتح كاف ] نوعى از مرغان كه بر سر او پر نباشد و در فرهنگ كر گسى بود كه بر سرش پر نداشته باشد . مثالش امير خسرو گويد : بيت « 1 »
بيضهء كلمرغ به زير هماى * از نسب خويش بود بچه‌زاى

كاغ

- آواز جنبانيدن قروهه در طاس و بمعنى مطلق آواز و فرياد نيز آمده چنان كه ابو الفرج گويد در تعريف اسب : بيت « 1 »
بتن زو كوس خورده كوه ساكن * بتك زو « 4 » كاغ كرده باد عاجل
و در فرهنگ بمعنى آواز كلاغ خصوصا آورده . ملا جامى گويد : بيت
جامى از نطق زبان بست چو نشناسد كس * نكتهء طوطى شكر شكن از كاغ كلاغ
و بمعنى نشخوار نيز آورده [ 5 ] و متمسك به اين بيت حكيم سنائى شده : بيت « 5 »
عيسى جان تو گرسنه چو زاغ * خر او مىكند ز كنجد كاغ
هامش
( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - اين دو كلمه در « الف » بالاى سطر در حاشيه است . ( 3 ) - سه كلمهء اخير را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) - « س » : رو . ( 5 ) - كلمه از « ك » است .
( 1 ) در برهان است كه كسى را كه چشم درد كند نيز گويند . ( 2 ) مصحف كيغ است . ( 3 ) يعنى : گريغ . ( 4 ) در برهانست كه بمعنى پر ريختن جانوران هم به نظر رسيده است ( كريز . كريژ . كريزه . كريج . تولك ) . ( 5 ) در برهان معنى آتش نيز دارد كه استنباطى نادرست از شعر ذيل مولوى است :آنكه آتشهاى عالم ز آتش او كاغ كرد * تافسون مىخواند عشق و بر دل او مىدميد( حاشيهء برهان ) . و آنجا بمعنى نام مرغى سياه رنگ كه بيشتر در آبگيرها باشد نيز هست .