و ديگر بمعنى قلادهء سگ كه بتازى ساجور گويند نيز آمده و به اين رباعى مسعود سعد متمسك شده :
رباعى « 1 »
از هرچه بگفتهاند پندى « 2 » دارم * از هرچه شنيدهام گزندى دارم
گه بر گردن چو سگ كلندى دارم * بر پاى گهى چو پيل بندى دارم
كنند
- [ بفتح كاف و نون اول ] بيلى باشد كه سر آن چفته و خميده باشد و برزگران دارند [ 1 ] مثالش شمس فخرى فرمايد :
بيت
باغ بختت هميشه شادابست * بىعناى شيار و رنج كنند
كرد
- [ بضم ] جماعتى صحرانشينان كه در زمان ضحاك پيدا شدند [ 2 ] . مثالش مولانا جامى گويد « 3 » :
[ بيت ]
كردى از آشوب گردشهاى دهر * كرد از صحرا و كوه آهنگ شهر
و نيز زمين زراعت كرده هرچه باشد از غله و تره كه كنارهاى آن را بلند كرده باشند [ 3 ] . مثالش ناصرخسرو گويد :
بيت « 4 »
كردمت پيدا كه بس خوبست قول آن حكيم * كاين جهان را كرد « 5 » ماننده بكرد گندنا
اما بمعنى دوم عربيست [ 4 ] .
كرد
- [ بفتح كاف ] فعل باشد [ 5 ] . مثالش حكيم سنائى گويد :
بيت « 1 »
كرد پيش آر و گفت كوته كن * با چنين گفت كرد همره كن
و ديگر شاخى بود كه از درخت بريده باشند بوقت پيراستن .
كيازند
- [ به ياى حطى و زاى . به وزن بيارند ] در تحفه بمعنى پادشاه باشد [ 6 ] .
كند
- [ بضم كاف ] ضد تيز . و بندى چوبين كه بر پاى محبوسان نهند . و ديگر خرزه را نيز گويند و ديگر بمعنى خصيه نيز آمده « 6 » و به اين معنى - بكاف فارسى [ 7 ] - نيز آمده و غالبا [ 8 ] كه اين اصحست * مثال معنى اول حكيم فردوسى گويد :
بيت « 1 »
تو با شاه برشو به بالاى تند * ز پيران و لشكر مشو هيچ كند
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - « س » : بندى .
( 3 ) - جملهء بعد و شعر بعد آن از « ب » است
( 4 ) - كلمه از « ن » است .
( 5 ) - « س » : كرده .
( 6 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) در برهان معنى افزارى كه چاهكنان و گلكاران بدان زمين كنند نيز دارد .
( 2 ) اين معنى بر اساسى نيست ، نام قومى ايرانى آريائيست ساكن نواحى غربى ايران و قسمتى از عراق و تركيه .
( 3 ) كرز ( كرذ ) و كرزو ( كرذو ) نيز به اين معنى است . و در برهان كلمه معنى آبگير و تالاب و چوپان گوسفندچران نيز دارد .
( 4 ) كرد ( بضم ) كرد زمين زراعت ( منتهى الارب ) . اما ( بفتح ) در فارسى متداولست .
( 5 ) در برهان ماضى فعل كردن يعنى بفعل آورد نيز دانسته شده است و گويد بكسر اول نيز آيد .
( 6 ) برهان بمعنى پادشاه بزرگ آمده .
( 7 ) يعنى : گند .
( 8 ) غالبا در اصطلاح سرورى يعنى : ظاهرا .