التهاب آنكه آتش زود در آن گيرد و مشتعل مىشود و غرفج تيز گويند .
كاج
- دو معنى دارد : اول احول باشد [ 1 ] .
دوم بمعنى كاشكى باشد كه عرب يا ليت گويد . شمس فخرى فرمايد مثال معنى اخير را :
بيت « 1 »
پادشاهى ملك بخشى همچو او * كاج بودى در همه آفاق كاج
و بمعنى درخت صنوبر نيز آمده . و در فرهنگ بمعنى سيلى نيز آورده و گفته كه خشت و ظروفى كه در آن آبگينه ريخته باشند بنابراين كاجى مىگفتهاند و - جيم را به شين - بدل كرده كاشى گويند [ 2 ] .
كليواج
- به وزن و معنى غليواج باشد .
كاسج
- [ بفتح سين ] خارپشت [ 3 ] . نزارى قهستانى گويد :
بيت
بر وى صف شده از زخم ياسج * همه اعضاى او چون پشت كاسج
كوهج
- [ بضم كاف و كسر هاء ] نام آلوئيست كوهى از جهت نسبت آن بكوه آن را كوهى نيز گويند و به عربى آن را زعرور گويند .
كوج
- [ بفتح كاف و واو ] صمغ باشد [ 4 ] .
كرنج
- [ به وزن شكنج ] شونيز باشد . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 1 »
ملاهى طبعش بود از بكا « 2 » * رياحين باغش بود از كرنج
و در نسخهء وفائى بمعنى زهر و خرماى ابو جهل آمده [ 5 ] .
كونج
- [ بفتح كاف و كسر واو ] « 2 » نيز بمعنى شونيز به نظر رسيده .
كرج
- [ بفتح كاف و سكون راى مهمله ] گوى گريبان باشد در نسخهء ميرزا اما در سامى فى - الاسامى - بكسر كاف و راء - آن باشد كه از گريبان پيراهن بيرون كنند و به عربى قواره « 3 » گويند و بر اين قول اعتماد بيشترست . و بمعنى آن پارچهء تنك كه از خربزه گيرند نيز آمده و رضى الدين نيشابورى - به سكون راء - آورده [ 6 ] و گفته :
بيت
چو چوگان كژ بود كرجش ازآنرو * ز شكر گوى لذت مىربايد
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - كذا و در معيار جمالى ( چاپ آقاى دكتر كيا ) نيز چنين است .
امامى پندارم « لكا » بايد باشد .
( 3 ) - كلمه را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) لوچ . دوبين .
( 2 ) برهان گويد كاج نام رباطى ميان رى و قم نيز هست . و معنى اخير يعنى كاشى را كاچ آورده است .
( 3 ) خارپشت كلان تيرانداز . كاسجوك ( برهان ) .
( 4 ) در برهان معنى جامه كه روز جنگ پوشند نيز دارد و بمعنى صمغ كوچ نيز گويد آمده است و بضم اول گويد بمعنى كاج است كه احول باشد .
( 5 ) كرنچ ( برهان ) . كرنج بمعنى برنج نيز هست . ( حاشيهء برهان ) .
( 6 ) برهان گويد كرچ بضم اول و سكون ثانى نيز بمعنى تراشه و برش حربزه است .