تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1026

مساهمون:

ص١٠٢٦
دهانش آماس كرده باشد . اما در شرفنامه و نسخهء « 1 » ميرزا - بفتح كاف و سكون باى موحده [ 1 ] - به اين دو معنى آمده .

كلچ

- [ بكسر كاف و سكون لام ] سبدى كه حماميان سرگين بدان كشند [ 2 ] مثالش شمس فخرى گويد : بيت
حماميان قهر پليدى حادثات * از بهر ريش خصم تو در كلج كرده‌اند

كنگاج

- [ به وزن امواج ] مشورت باشد [ 3 ] خواجوى كرمانى گويد : بيت
حكم قضا در جهان نفاد نيابد « 2 » * تا نكند بانفاذ امر تو كنگاج

كفنج

- [ بفتح كاف و فاء ] در فرهنگ قسمى از ماهى باشد كه مانند سقنقور مقوى باهست [ 4 ] و اين بيت سوزنى را شاهد آورده : بيت « 3 »
تا شود معدهء « 4 » حمدانش قوى * خور « 5 » كل كرده سقنقور و كفنج

كسناج و كسنيج « 6 »

- [ هر دو بسين مهمله و نون . اول به وزن امواج ، و دوم به وزن گشنيز ] كشتى باشد كه به عربى هندبا گويند [ 5 ] .

كماج

- نانى معروف . مثالش بسحاق گويد : شعر
شد از موج برف آب لرزنده خنب * كماج آمد از خم يخنى بجنب
و كليجهء « 7 » خيمه را نيز گويند . ابن يمين گويد : بيت
بحكيمى كه درين خيمهء نه پشت فلك * قرص خورشيد كماجش « 8 » بود و صبح عمود

كوماج

- باضافهء واو - نيز آمده [ 6 ] مثالش بهر دو معنى كمال خجندى گويد : شعر
مطبخ بىبرگ مرا در سفر « 9 » نيست به حق نمك اوماج خشك * همچو ستونى كه بود خيمه را * مىگذرانيم بكوماج خشك

كرفج

- [ بفتح كاف « 9 » و فاء * و سكون راى مهمله ] گياهى است كه آتش بدان افروزند و به عربى او را ابو سريع گويند بواسطهء سرعت
هامش
( 1 ) - « س » « الف » : نسخ ( متن از « ب » و « غ » است ) . ( 2 ) - « س » : يابد . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 4 ) - در ديوان سوزنى : معدن . ( 5 ) - در ديوان سوزنى : حرز . ( 6 ) - اين لغت و شرح آن از « ب » است . ( 7 ) - « ن » « ب » : كليچه . ( 8 ) - « س » « الف » كماچش . ( متن از « ب » است ) . ( 9 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) يعنى : كبج . ( 2 ) در برهان است كه كلچ بفتح اول نيز به اين معنى است و معنى چرك و وسخ نيز دارد و بمعنى عجب و خودستايى و تكبر نيز آمده است و بضم اول كلچ نان ريز شده را گويند و نيز نوعى پوشش از پشم بافته شده كه از جانب كشمير آرند . ( 3 ) در برهان معنى سرطان و خرچنگ نيز دارد ( كنگاش ) . ( 4 ) برهان گويد به عربى آن را سمكهء صيدا گويند ( سميكهء صيدا . حاشيهء برهان ) . ( 5 ) ( كاسنى ) اما كسنيج در برهان نيست . كسنى دارد . ( 6 ) در برهانست كه بمعنى نانى است كه بر روى اخگر و زغال پزند و گويد كماچ نيز آمده است .