تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 562

مساهمون:

ص٥٦٢
بيت « 1 »
مر او را ز بهر نريمان بخواست * همه دست پيمان او كرد راست

دنيدن

- [ بفتح دال اول و دوم و كسر نون ] بمعنى بنشاط رفتن باشد و كسى كه بنشاط رود گويند مىدند . « 21 »

درفشان

- [ بضم دال و فتح راء « 22 » ] يعنى لرزان « 3 » . مثالش سراج الدين راجى گويد : [ بيت ]
دل من ز هجر تو اى بىهمال * درفشان چو از باد صرصر نهال
و بمعنى فشانندهء گوهر نيز آمده [ مثالش براى لغت درخشان مذكور شد « 2 » ] . [ به سكون را و كسر « 4 » فا ] نيز به اين معنى است * .

مع الواو

دوغو

- « 5 » [ بضم دال و غين معجمه ] آنچه در ته پاتيل بماند از آنچه روغن از آن گيرند .

ديدهءگاو

- نام گلى كه آن را گاوچشم نيز گويند « 23 » .

داو

- زياد كردن خصل قمار را گويند و در ادات الفضلاء بمعنى نوبت باختن در نرد بازى و در بازيهاى دگر آمده . مثال اين معنى حكيم انورى گويد : بيت
همه در شش در عجزند و ترا داو بهفت * ضربه بستان و بزن زانكه تمامى ندب است
و ديگر بمعنى دشنام باشد . مثالش امير خسرو گويد : بيت « 1 »
از ته دم عنبر تر زاده گاو * داده نجاست لب مردم زد او
و ديگر بمعنى ديوار گلين نيز به نظر رسيده و در فرهنگ بمعنى هر چينه از ديوار گلين باشد كه داى نيز گويند . « 24 »

دورفرو

- [ بضم دال و راى مهملهء دوم و سكون راى اول ] بمعنى عميق و صاحب قعر باشد مطلقا .
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) اين چهار كلمه را « الف » در حاشيه آورده است . ( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه آورده است . ( 4 ) « س » : كسكر . ( 5 ) « س » : دوغون . ( 21 ) در برهان بمعنى از جاى درآمدن و از خشم و قهر جوشيدن نيز هست . ( 22 ) در برهان بمعنى تابان نيز آمده است . ( 23 ) در برهان معنى نوعى سلاح و نوعى از انگور و ستارهء دبران نيز هست و گويد دبران يكى از منازل قمرست و به عربى عين الثور گويند . ( 24 ) در برهان است كه معنى دعوى كارى را نيز گويند .