و شيخ سعدى گويد « 1 » :
ازين دست كو برگ زر مىخورد * عجب دارم ار شب بپايان برد
و بمعنى فايده و نفع نيز آورده و به اين بيت حكيم سنائى متمسك شده :
بيت
ترك و ايرانى و عرابى و كرد « 2 » * هر كه عادلترست دست او برد
و ازين بيت معنى يك نوبت بازى نرد و شطرنج نيز ظاهر مىشود و بمعنى صدر و مسند و بالش عربيست . مثال اين معنى خلاق المعانى گويد :
بيت « 3 »
چون بالش تو دست نشينان روزگار * بر هم نهاده بر در تو بنده وار دست
دشت
- بيابان و به عربى نيز دشت گويند و نيز نام شهريست ميان تبريز و اربل و نام قريهء از قرى صفاهان و نيز نام موضعى در شيراز كه آن را دشت ارژن گويند و در شرفنامه بمعنى ولايتى از خراسان كه دشت بياض گويند و نام صحرائى از تركستان كه به دشت قبچاق مشهورست نيز باشد . و بضم دال بمعنى زشت و بد باشد و دشتنام ، يعنى نام « 4 » بد و زشت و بحذف تاء « 21 » نيز آمده و مىآيد .
مع الجيم
در تاج « 5 »
- [ بفتح دال و سكون راى مهمله با تاى فرشت ] گياهيست كه بهر طرف كه آفتاب گردد آن نيز گردد و در عراق آن را توله گويند .
دژهرج
- [ بكسر دال و فتح زاى فارسى و تازى « 6 » نيز آمده « 22 » و سكون هاء و فتح راء ] قبلهء پيشينيان كه آن را دژ هوختگنگ و گنگند زهرج « 7 » نيز گويند و به عربى بيت المقدس باشد و ايليا نيز گويند . و در لسان الشعراء بمعنى بتخانه مندرجست و در ادات الفضلا دژهرج به وزن بيقدر به نظر رسيده .
دست رنج
- كسب باشد « 23 » . مثالش « 8 » شيخ سعدى گويد :
بيت « 8 »
بياموز فرزند را دست رنج * اگر دست دارى چو قارون بگنج
مع الجيم الفارسى
ديو كلوچ
- كودك مصروع را گويند .
هامش
( 1 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است .
( 2 ) « س » : عرابى كرد .
( 3 ) كلمه « درس » نيست .
( 4 ) « س » : يعنى بد .
( 5 ) اين لغت و شرح آن در « س » و « الف » نيست از « ب » و « ن » است .
( 6 ) « س » « الف : تازى و فارسى . ( متن از « ب » است ) .
( 7 ) « س » « الف » : كند زهرج . ( متن از « ب » و « ن » است ) .
( 8 ) كلمه از « ن » است .
( 21 ) يعنى : دشنام .
( 22 ) يعنى : دزهرج .
( 23 ) در برهان بمعنى كاربست كه با دست كنند و مزد دست نيز هست .