و ارهء پشت نهنگ را كه دلاوران در روز جنگ در « 1 » دست گيرند نيز گويند . مثالش شيخ نظامى گويد :
شعر
در آمد چو پيل استخوانى بدست * كز آن پيل را استخوان مىشكست
آبريزان
- نام جشنى است كه پارسيان در سيزدهم تير ماه كنند و آب بر يكديگر پاشند و آن را تيرگان و آبريزكان « 2 » نيز گويند .
آش بچگان
- جند بيدستر باشد . يوسفى طبيب گويد :
شعر
جند بيدستر آش بچگانست * كه كند دفع علت صبيان
انبريدن
- [ بفتح همزه ] بمعنى انباريدن مرقوم .
اورنديدن
- [ به راى مهمله . به وزن اوژنديدن مرقوم ] بمعنى فريب دادن باشد .
مثالش ابو شكور گويد :
شعر
ز روز واپسين آن كش خبر نيست * جز او رنديدنش كار دگر نيست
افشين
- [ بفاء و شين معجمه به وزن تسكين ] نام يكى از مكرمان « 21 » . مثالش حكيم سوزنى گويد :
شعر
اى مه بهنرمندى از صاحب و از صابى * وى به بجوانمردى از حاتم و از افشين
اهرن
- [ بعد از هاء راى مهمله به وزن كندن ] نام داماد قيصر بود و در فرهنگ بمعنى اهريمن نيز آمده . چنان كه « 3 » سوزنى گويد :
شعر
زيباتر از پريست ببزم اندرون وليك * در رزمگاه با زندانى ز اهرنش
و نام يكى از اطباى بزرگ نيز باشد .
ارزنيون
- [ به راى مهمله و زاى معجمه « 4 » و نون و ياى حطى به وزن انگليون ] . نام دختر پادشاه مغرب كه در حبالهء بهرام گور بود .
انجيدن
- [ به وزن رنجيدن ] بيرون « 5 » كشيدن باشد . در شرفنامه بمعنى ريزه ريزه كردن نيز آمده « 6 » - و بر حجامت نيز اطلاق كنند چه آن عضو را ريزه كنند . مثالش « 7 » شيخ نظامى گويد :
شعر
علاج الرأس « 8 » او انجيدن گوش * دم الاخوين او خوش سياوش
انجيردن
- [ بنون و جيم و راء و دال مهملتين بر وزن شمشير زن « 9 » ] سوراخ كردن باشد .
اندودن و اندائيدن
- ملمع كردن - و كاهگل كردن .
اهزول
- [ بضم همزه و زاى معجمه و سكون هاء ] عقيم باشد يعنى نازاينده . كذا فى التحفه .
و در فرهنگ بفتح همزه بمعنى اين زمان باشد .
اهرون
- [ به راى مهمله به وزن مقرون ] نام حكيمى يهودى كه در جميع علوم مهارتى تمام داشت خصوصا در طب . مثالش ناصر خسرو گويد :
شعر
اهرون از علم « 10 » شد سمر بجهان در * گر تو بياموزى اى پسر توئى اهرون .
اسفرائين
- شهريست مشهور از نواحى نيشابور بر منتصف طريق جرجان . و بعضى گفتهاند اسپرائين چه اسپر ، سپر است و آئين رسم و عادت و چون مردمش دايم سپر داشتند لهذا آن شهر موسوم به اين اسم شد .
هامش
( 1 ) « س » : بر .
( 2 ) « س » : آبريزان .
( 3 ) « س » « ب » : چنانچه .
( 4 ) « س » : براى مهمله و معجمه ؛ « ب » :
براى مهمله . ( متن از « ن » است ) .
( 5 ) « ب » : برون ، « س » : ببريدون ؟ ( متن از « ن » است ) .
( 6 ) « س » : آيد .
( 7 ) كلمهء مثالش در « س » نيست .
( 8 ) « ب » : علاج رأس .
( 9 ) « س » : شمشير زدن .
( 10 ) « س » « ب » : يعلم . ( متن از ديوان ناصر خسرو است ) .
( 21 ) افشين ، سردار ايرانى ، امير اسروشنه و معاصر معتصم خليفهء عباسى .