اوژول
- « 1 » [ بضم همزه و زاى فارسى ] شتاب باشد .
انگشتال
- [ بفتح همزه ] بيمارناك بود .
مثالش ابو العباس فرمايد :
شعر
ز خان و مان و مراتب « 2 » بغربت افتادم * بماندم اينجا بىبرگ و ساز و انگشتال « 3 »
اردبيل
- معروف و آن اول شهريست كه فيروز جد نوشيروان بنا كرد و نام آن آذان فيروز كرد . و بعضى گفتهاند به اردبيل ابن ارمين بن لنطى بن يونان « 4 » منسوبست .
اخكل
- [ بفتح همزه و سكون خاى معجمه و ضم كاف ] داس باشد « 5 » يعنى آنچه بر سر دانهاى جو و گندم باشد و داسه نيز گويند .
ارمائيل
- [ به راى مهمله به وزن جبرائيل ] « 6 » نام شاهزادهاى كه مطبخى ضحاك بود و برادرى داشت كرمائيل نام و به جهت خلاص مردمى كه مغز سر ايشان را بماران ضحاك مىدادند اين شغل اختيار كرده بود و آن چنان بود كه هر روز دو نفر آدمى از دار الملك ضحاك مقرر بود كه بمطبخ آورند و مغز ايشان را بخورد ماران دهند آن دو شخص هر روز يكى را مىگذاشتند و مغز سر گوسفند عوض به كار مىبردند و گذاشتگان را چون جمع مىشد گوسفند چند مىدادند و بكوه مىفرستادند و گويند كردان صحرانشين از آن جماعتند چنان كه فردوسى گويد :
شعر
دو پاكيزه از گوهر پادشا * دو مرد گرانمايهء پارسا
يكى نامش ارمايل پيش بين * دگر نام كرمايل پاكدين « 7 »
اندول
- [ بنون و دال مهمله به وزن مفعول ] گليمى كه بر چهار چوب استوار كنند بميخها « 8 » در زنگبار و حكامشان بر آن نشينند . مثالش اسدى گويد :
شعر
نشستنگه ناز دارند و كام * در آن بومش اندول خوانند نام « 9 »
كذا فى نسخة الحليمى .
آجل
- [ بجيم تازى به وزن آمد ] بادى كه از گلو برآيد و آن را آرغ و آروغ و رچك « 21 » نيز گويند . مثالش شاعر گويد « 10 » :
شعر
بسته دايم دهان خويش از بخل * كز گلو « 11 » بر نيايدش آجل
و در بعض نسخ بضم جيم به نظر رسيده . كذا فى الفرهنگ و اين بيت شيخ روزبهان را شاهد آورده :
بيت
ناخوشيهاى دهر را بالكل * بايدت خورد و نا زدن آجل
اشتردل
- بمعنى بد دل باشد . مثالش خسروانى گويد :
شعر
خصم اشتر دل تو گر خر نيست * از چه رو افسرش شدست افسار
انگل
- [ بكاف فارسى به وزن صندل ] حلقهيى باشد كه گوى گريبان در آن اندازند و آن را انگله نيز « 10 » گويند . خلاق المعانى گويد :
هامش
( 1 ) اين لغت فقط در « د » آمده و در ديگر نسخ نيست . در برهان قاطع اوژول بمعنى شتاب ( منتهى با اول مفتوح يعنى به وزن مقبول ) است و اين معنى در دنبال معانى ديگر لغت اوژول كه بمعنى تقاضا و انگيز باشد نوشته شده است .
( 2 ) « ب » مان مراتب ؛ « الف 2 » : قرابت .
( 3 ) « الف » « س » : ساز انگشتال .
( 4 ) « الف » « س » : . . . لويان .
( در برهان قاطع : ارمنين . . . ضبطست )
( 5 ) « الف 2 » : داس گندم .
( 6 ) اصل : جبرئيل .
( 7 ) اين شرح براى لغت ارمائيل از نسخه « ب » نقل شد . شرح نسخ ديگر چنين است . نام ( « س » اين كلمه را ندارد ) شهزاده ( « ن » : شاهزاده ) كه مطبخى ضحاك بود و شريكى داشت كرمائيل نام كه هر روز از دو نفرى كه بمطبخ او مىآوردند ( « ن » : مىبردند ) از جهت كشتن ، ايشان يكى را آزاد مىكردند و بكوه و بيابانها مىفرستادند و گويند ( « ن » : كه كردان ) كردان صحرانشين از آن جماعتند . چنان كه حكيم فردوسى گويد . . . الخ ( در « ن » شعر فردوسى نيست ) .
( 8 ) بجز « ن » : . . . بميخها قايم كنند .
( 9 ) « ب » : بنام .
( 10 ) اين كلمه در « س » نيست .
( 11 ) « ب » . دهان .
( 21 ) رچك ، بادى كه از گلو بر آيد ( برهان ) .