تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤
شعر
نرمك او را يكى سلام زدم * كردزى من بينم چشم آغيل

آغال

- [ به وزن آخال ] در بند كردنست چيزى را بر چيزى چون چشم را بگريستن « 1 » و كسى را بر كسى بآشفتن آوردن و آن را به عربى « 2 » اغراء « 21 » نامند . مثالش شاعر گويد : شعر
ترك آغال « 3 » و فتنه سازى كن * جامهء خلق خود نمازى كن
و بمعنى امر به اين معنى نيز آمده چنان كه حكيم فردوسى فرمايد : شعر
تو لشكر بر آغال بر لشكرش * بيك‌باره تا خيره گردد سرش
و بمعنى برانگيزنده و بر شوراننده نيز آمده كه اسم فاعل باشد . چنان كه حكيم ازرقى گويد : شعر
ز روى تيغ تو اندر دو چشم دشمن تو * دهان گشاده نمايد نهنگ مرگ آغال
و ديگر بمعنى خانهء زنبور و پشه و امثال آن نيز آمده و در فرهنگ بمعنى جاى گوسفندان كه آغل نيز گويند هم آمده .

آتل

- [ بمد و كسر تاى قرشت ] نام روديست بغايت عظيم « 4 » چنان كه يك فرسخ عرض آنست از كوههاى ارس و بلغار خيزد و بدرياى خزر ريزد مثالش خاقانى گويد : شعر
گر سوى قندز « 22 » مژگان نرسد آتل اشك * راه قندز سوى آتل بخزر بگشائيد « 5 »
« 6 » و در معجم البلدان مسطور است كه آتيل باضافهء ياء ، نام قلعه ايست در ناحيه زوزان از قلاع اكراد .

آغل

- [ به وزن فاعل ] جاى گوسپندان باشد « 6 » و ديگر چهار پايان كه شب در آن باشند . مثالش مولوى معنوى گويد : شعر
برو برو كه خران آمدند بآغلها * خر جوان و خر پير و خرد و يك ساله « 7 »
و [ بقصر « 23 » ] نيز آمده چنان كه هم او گويد « 24 » شعر
غم مخوريد هر شتر ره نبرد درين اغل * ز آنكه بپستيند و ما بر سر كوه پر « 8 » شرف

اسفال

- « 9 » يعنى كوزه و كاسهء شكسته : مثالش مولوى معنوى فرمايد : شعر
كودكان اسفالها را بشكنند * نام زر بنهند و در دامن كنند

اسبيل

- [ بعد از سين مهمله باى موحده به وزن منديل ] دزد اسب را گويند كه به غير از اسب دزديدن كار ديگر نكند . كذا فى التحفه « 10 » .

ايلول

- [ بفتح همزه ] نام ماه اول پائيز از سال روميان « 11 » . امير مختارى گويد : « 12 » شعر
از فتح باد و نصرت « 13 » مرداد و تير تو * وز بخت باد و دولت « 14 » ايلول و آب تو

افژول

- [ بزاى فارسى به وزن مفعول ] تقاضا و انگيز باشد . اوژول نيز آمده .
هامش
( 1 ) « الف » « ب » : بر گريستن . ( 2 ) اين كلمه در « الف » و « س » نيست از « ب » است ؛ « ن » : و بتازى . ( 3 ) « الف » « س » : ترك و آغال . ( 4 ) در « ب » پس از اين كلمه دارد : كه از آن رودى عظيم‌تر در عالم نيست . ( 5 ) « ب » : نگشابد ؛ « الف » . نگشايند . ( 6 ) در « الف » از اينجا ببعد در حاشيه است . ( 7 ) « س » : خر جوان خر پير خر دو يكسان ؟ . و « الف 2 » در حاشيه آورده : گاه چون غول در بيابانهار گاه چون گوسفند در آغل . ( 8 ) « س » : بر . ( 9 ) اين لغت در « ب » نيست از « الف » و « س » است و در « س » اسغال آمده است هم اينجا و هم در شاهد . ( 10 ) « الف 2 » : كذا فى المؤيد . ( 11 ) « ن » ، : نام اول پاييز : نسخه‌هاى ديگر كلمهء پائيز ندارند و « الف 2 » آورده : مدت ماندن آفتاب سنبله كه روميان يك ماه شمرند ( 12 ) كلمه گويد در « س . و الف » نيست . ( 13 ) « س » : باد نصرت . ( 14 ) « س » « ن » : باد دولت : ( 21 ) اغراء بر آغاليدن ؛ آغالش ، برانگيختن . ( 22 ) قندز . نام ولايتى است نزديك ظلمات . ( برهان ) . ( 23 ) يعنى : آغل ( 24 ) يعنى : مولوى .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 64 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )