گاه درهم شود چو بافته دام * گاه گيرد گره چو تافته خام
خم
- [ بكسر خاء ] جراحت باشد در نسخهء ميرزا .
خرم
- [ بضم خاء و سكون راى مهمله ] در فرهنگ نام مرغزارى باشد نقلست كه چون اسكندر فوت شد بر سر مدفن او ميان روميان و فارسيان مناقشه شد . روميان گفتند هر جا مولد اوست مدفن نيز آنجا بايد كرد و فارسيان گفتند هر جا فوت شده همان جا بگذاريم بالاخره يكى از فارسيان گفت در اين نواحى كوه بلندى است و بر دامن آن مرغزاريست كه آن را خرم گويند در آن كوه هر سؤال كه كنند جواب مسموع مىشود به آنجا رويم و سؤال كنيم هر چه جواب آيد بدان عمل كنيم چنان كه « 1 » فردوسى گويد :
بيت
برفتند پويان بكسر دار غرم * بدان دشت كش نام خواندند خرم
بگفتند و پاسخ چنين داد بساز * كه تابوت شاهان مداريد باز
كه خاك سكندر با سكندريست * كه او كرد بد روزگارى كه زيست
خنام
- [ بنون . به وزن خدام و بتخفيف نون نيز آمده ] در فرهنگ نام مرضى است كه اسب و استر را بهم رسد . مثالش خواجه عميد لويكى گويد :
شعر
هزاران چشمه خون خنام گيرد * ز نوك بيلك و زخم سنان اسب
مع النون
خدايگان
- پادشاه بزرگ را گويند مثالش حكيم انورى گويد :
بيت
گر دل « 2 » و دست بحر و كان باشد * دل و دست خدايگان باشد
ختلان
- موضعى است كه اسب خوب را از آنجا آرند و آن را ختل نيز گويند « 21 » . مثالش هم او « 22 » فرمايد :
مبشر آمد و اخبار فتح ختلان داد * نشاط باده كن اى خسرو خراسان شاد
خرغون
- [ بفتح ] نام شهرى باشد « 23 » .
مثالش استاد منجيك گويد :
هامش
( 1 ) اصل : چنان كه .
( 2 ) « س » . كودرل .
( 21 ) شهرهاى مجتمعى به ماوراءالنهر نزديك سمرقند .
( 22 ) يعنى انورى .
( 23 ) در معجم البلدان خرغون با عين مهمله ضبطست و از دههاى سمرقند از ناحيهء ابغر دانسته شده .