خلپل
- [ بباى فارسى . به وزن افضل ] بينى مكر و ناراستى ، و بر حساب نامشخص و حساب درهم نيز اطلاق كنند « 21 » .
مع الميم
خم
- [ بفتح خاء ] يعنى « 1 » كژ و ناراست و چفتگى چيزها و ديگر به خانه باشد . مثالش « 2 » حكيم « 2 » عنصرى گويد :
بيت « 3 »
سپه پهلوان بود با شاه جم * بخم اندرون شاد و خرم بهم
و ديگر طاق ايوان و عمارت را گويند . مثالش حكيم انورى گويد در خطاب بعمارت :
شعر « 2 »
حاكى « 4 » مطربان خمت « 5 » بصدا * هم در آن پرده هم در آن آهنگ
« 6 » و بمعنى گريز نيز آمده ، خم زدن ، گريختن باشد و در استعارات مىآيد و در يكى از نسخ بمعنى قصد نيز آمده گويند فلان در خم ما كرده ، يعنى در قصد ماست * .
خلم
- [ بضم خاء و سكون لام ] آب غليظ كه از بينى برآيد . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
عدو را خيال سر تيغ تو * ز بينى كند مغز بيرون چو خلم
و در فرهنگ [ بكسر خاء ] به نظر رسيده و [ بفتح خاء و ضم لام ] نام قريهايست از توابع بلخ كه بده فرعون مشهورست چنان كه « 7 » شيخ آذرى فرمايد :
بيت
بلخ را قريهايست نام خلم * ده فرعون خواندش مردم
و در فرهنگ [ بكسر خاء ] بمعنى غضب نيز آورده و اين بيت مولوى [ شاهد ] آورده :
شعر
خلم خوش تر از چنين حلم اى خدا * كه كند از نور ايمانم جدا
و بمعنى گل تيرهء چسبنده نيز آورده و اين بيت يكى از اكابر آورده كه :
شعر
فغان زين صوفى در خلم مانده * ولى در خلم خود بىعلم مانده
انتهى كلامهام بخاطر فقير مىرسد كه درين دو بيت نيز بمعنى آب بينى باشد چه اين دو معنى مذكور در هيچ نسخه نيامده * .
خرام
- يعنى رفتار بناز « 8 » و سركشى مثالش انورى گويد :
هامش
( 1 ) كلمه از « ب » است .
( 2 ) كلمه از « ن » است .
( 3 ) كلمه در « س » نيست .
( 4 ) « ن » « غ » . خاكى .
( 5 ) « ب » « غ » « ن » . هست .
( 6 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 7 ) اصل . چنانچه
( 8 ) « الف » : نيز .
( 21 ) اين لغت در برهان نيست .