بيت
خداوند بخشندهء « 1 » دستگير * كريم خطابخش پوزشپذير
و ديگر بمعنى پادشاه باشد چنان كه « 2 » هم او گويد « 21 » :
بيت « 3 »
قضا را خداوند آن پهن دشت * در آن حال منكر برو بر گذشت
و بمعنى صاحب نيز آمده چنان كه « 2 » هم او گويد « 1 » :
بيت « 3 »
كه مملوك او بودم اندر قديم * خداوند اسباب و املاك و « 4 » سيم
و خاوند و خديوند نيز گويند . مثال خاوند شيخ آذرى گويد « 5 » :
بيت
گرد خاوند خويش مىگرديد * و وله « 6 » كرد و به خاك مىغلطيد
خند
- [ به وزن تند ] بمعنى خداوند باشد و در فرهنگ بمعنى تند و تيز نيز آورده .
خانغرد « 7 »
- [ به سكون نون و فتح غين ] خانهء تابستانى باشد .
خرد
- [ به وزن زرد ] گل و لجن كه در ته جوى باشد : مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 3 »
همه راود « 8 » بود يكسر زمينش * نباشد ديولاخ و شوره و خرد
راود ، زمينى را گويند كه سبزه بسيار در آن باشد . و استاد فرخى نيز فرمايد :
بيت
بس كسا كاندر هنر و اندر گهر دعوى كند * همچو خر در خرد ماند چون گه برهان بود
خنداخند
- يعنى خندان خندان . مثالش حكيم انورى گويد :
بيت
دفع چشم بد جهانى را * همچنان نرم نرم و خنداخند
خندوتند
- [ هر دو بفتح اول ] مرادفند چون رخت و بخت « 9 » ، يعنى ترت و مرت « 22 » . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
از صرصرفنا همه گشتند تار و مار * وز تند باد قهر اجل جمله خندوتند
خردومند
- يعنى عاقل . مثالش شاه ناصر خسرو گويد :
هامش
( 1 ) « س » « الف » : بخشنده و .
( 2 ) اصل : چنانچه .
( 3 ) كلمه در « س » نيست .
( 4 ) « س » واو ندارد .
( 5 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است .
( 6 ) كذا ؟ ( شايد : ويله ؟ ) .
( 7 ) اين لغت و شرح آن از « غ » است .
( 8 ) بجز « ب » : راور .
( 9 ) الف : لخت .
( 21 ) يعنى : سعدى .
( 22 ) در برهان است كه تاخت و تاراج و پراكنده و پريشان و ريز و ريز و بزيان آمده و نقصان رسيده باشد .