تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
بيت
خداوند بخشندهء « 1 » دستگير * كريم خطابخش پوزش‌پذير
و ديگر بمعنى پادشاه باشد چنان كه « 2 » هم او گويد « 21 » : بيت « 3 »
قضا را خداوند آن پهن دشت * در آن حال منكر برو بر گذشت
و بمعنى صاحب نيز آمده چنان كه « 2 » هم او گويد « 1 » : بيت « 3 »
كه مملوك او بودم اندر قديم * خداوند اسباب و املاك و « 4 » سيم
و خاوند و خديوند نيز گويند . مثال خاوند شيخ آذرى گويد « 5 » : بيت
گرد خاوند خويش مىگرديد * و وله « 6 » كرد و به خاك مىغلطيد

خند

- [ به وزن تند ] بمعنى خداوند باشد و در فرهنگ بمعنى تند و تيز نيز آورده .

خانغرد « 7 »

- [ به سكون نون و فتح غين ] خانهء تابستانى باشد .

خرد

- [ به وزن زرد ] گل و لجن كه در ته جوى باشد : مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 3 »
همه راود « 8 » بود يكسر زمينش * نباشد ديولاخ و شوره و خرد
راود ، زمينى را گويند كه سبزه بسيار در آن باشد . و استاد فرخى نيز فرمايد : بيت
بس كسا كاندر هنر و اندر گهر دعوى كند * همچو خر در خرد ماند چون گه برهان بود

خنداخند

- يعنى خندان خندان . مثالش حكيم انورى گويد : بيت
دفع چشم بد جهانى را * همچنان نرم نرم و خنداخند

خندوتند

- [ هر دو بفتح اول ] مرادفند چون رخت و بخت « 9 » ، يعنى ترت و مرت « 22 » . مثالش شمس فخرى گويد : بيت
از صرصرفنا همه گشتند تار و مار * وز تند باد قهر اجل جمله خندوتند

خردومند

- يعنى عاقل . مثالش شاه ناصر خسرو گويد :
هامش
( 1 ) « س » « الف » : بخشنده و . ( 2 ) اصل : چنانچه . ( 3 ) كلمه در « س » نيست . ( 4 ) « س » واو ندارد . ( 5 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است . ( 6 ) كذا ؟ ( شايد : ويله ؟ ) . ( 7 ) اين لغت و شرح آن از « غ » است . ( 8 ) بجز « ب » : راور . ( 9 ) الف : لخت . ( 21 ) يعنى : سعدى . ( 22 ) در برهان است كه تاخت و تاراج و پراكنده و پريشان و ريز و ريز و بزيان آمده و نقصان رسيده باشد .