شعر
چو قند از حقهء كاوس دادى * شكر كالاى او را بوس دادى
و حقهء كالوس « 1 » نيز گويند .
حزيران
- نام ماه اول تابستان از سال روميان .
مثالش انورى گويد :
بيت
ساحت آفاق را اكنون كه فراش سپهر * از حزيران صدر گسترد از تموز و آب نخ
حمدان
- بمعنى قضيب باشد . مثالش هم او « 21 » گويد :
بيت
او چو حمدان خود قيام كند * من چو حمدان خود قيام كنم
اما بر فقير ظاهر نشد « 2 » كه اين لغت بچه زبانست چه در كتب معتبرهء لغات عرب و فرس به نظر نرسيده .
حمدونه
- [ به وزن مجموعه ] ميمون را گويند و به عربى قرد « 3 » گويند . مثالش سراج قمرى گويد :
بيت
نمىداند آن ديو حمدونه سيرت * كه روز هجا ديو از من گريزد
حال
- آن دو ميل كه بر هر « 4 » طرف ميدان وضع كنند و گوى از آن بگذرانند « 22 » . مثالش مولوى معنوى :
بيت « 5 »
شاد باش اى مقبل فرخنده حال * گوى معنى را همى بر سوى حال
و امير خسرو نيز گويد :
بيت
گوى زمين در خم چوگان اوست * حالگه بخت بميدان اوست
حيرى
- [ بكسر حاء و راى مهمله ] در نسخهء وفائى رواق و ايوان باشد و در تحفه همين رواق باشد « 23 » . مثالش استاد مشفقى بلخى گويد :
بيت
يك روز خطا كردم و نانش بشكستم * بشكست مرا دست و برون كرد ز حيرى
حقگوى
- مرغكى كه بشب خود را بيك پاى بياويزد از درخت و حق حق گويد . او را مرغ شبآويز نيز گويند . مثالش مولانا كاتبى گويد :
بيت
نماند حق شنوى ورنه طاير حقگوى * چرا بود ز دو پا شام تا سحر آونگ
« 6 » و شخصى را كه سخن راست گويد نيز حقگوى گويند .
هامش
( 1 ) « س » : كابوس .
( 2 ) « ب » و « الف » : نشده .
( 3 ) « ن » « الف » « ب » : قرده .
( 4 ) كلمه از « الف » است .
( 5 ) كلمه در « س » نيست .
( 6 ) جملهء بعد را « الف » در حاشيه دارد .
( 21 ) يعنى : انورى .
( 22 ) اين لغت در برهان نيست و صحيح آن هال است با هاى هوز .
( 23 ) صحيح لغت خيرى است با خاء معجمه :