چاهجوئى ز سر زلف كجت ساز كنم « 1 » * تا كه آرم دل از آن چاه ز نخدان بر سر
چارو
- [ بضم راى مهمله ] آهك باشد « 21 » .
مع الهاء
چخيده
- دم زده و كوشيده . مثالش حكيم انورى گويد :
بيت
شير فلك آن شير سرا پردهء دوران * در مرتبه با شير بساطت نچخيده « 2 »
و چغيده نيز گويند « 22 » .
چاره
- تدبير باشد . مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت
در گذر از جرم كه خواهندهايم * چارهء ما كن كه پناهندهايم
و در فرهنگ بمعنى حيله و جدائى آمده و ازين بيت حكيم نزارى بمعنى پياله « 3 » و جام ظاهر مىشود كه :
بيت
ساقى مجلس صفا چارهء ما بچارهاى * چاره و بس كه حالتى نيست جز اين و چارهاى
و بقالان ظرف مسين پهن كه پيش دست گذارند و اجناس را كه سنجيدند در آن مىريزند چاره مىگويند « 23 » .
چهچه
- [ بفتح جيمين ] نغمهء بلبل را گويند « 24 » مثالش فخر الدين هروى گويد :
بيت
از چمن بار دگر چهچه بلبل برخاست * هر طرف قهقههء كبك بر آمد ز قلل « 4 »
چونه
- [ بضم جيم و فتح نون ] آهك باشد « 23 » مثالش خسرو گويد :
بيت
سرخى رويش « 5 » ز سرخه منكرش « 6 » * چونه و فوفل شده رنگ آورش
و در نسخهء حسين وفائى بمعنى يك بار آمده و اين معنى غريب است « 7 » .
چزدره
- [ بفتح جيم و دال و سكون زاى معجمه ] و
چزده
- آنچه از دنبه و پيه گداخته بماند . كذا فى المؤيد .
چوتره
- [ بفتح جيم و تاء و راى مهمله ] بلندى مربع كه در صحن خانها و باغها سازند .
ايضا منه « 25 » . امير خسرو گويد :
بيت
خاص شد از بهر وداع دو شاه * چو ترهاى بابسى آرامگاه « 8 »
و چيوتره نيز گويند [ باضافهء ياء « 9 » ] « 26 » .
چرديده
- [ به راء و دال مهملتين و واو .
به وزن لرزيده ] يعنى از جهت چارهجوئى دويده و گرديده . شمس فخرى گويد :
بيت
دولت و نصرت و سعادت را « 10 » * نيست كارى به غير چرديده
هامش
( 1 ) « ن » : راست كنم .
( 2 ) « س » : بخچيده .
( 3 ) « الف » : نباله .
( 4 ) « ب » : تلل .
( 5 ) « س » : رويس .
( 6 ) « ب » : ز سه خدمتكرش ( متن نيز روشن نيست ) .
( 7 ) اين جمله در « ن » ذيل لغت چاره آمده است و در برهان نيز چنين است .
( 8 ) « س » : آرامگاه .
( 9 ) « س » : باء .
( 10 ) « ن » : تو .
( 21 ) در برهانست كه آن ساروست يعنى آهك رسيده با چيزها آميخته است كه بر آب انبار و حوض و امثال آن مالند .
( 22 ) در برهان بمعنى ستيزه كرده نيز هست .
( 23 ) اين معنى در برهان نيست و معنى علاج و يك بار نيز دارد .
رجوع بتوضيح حاشيهء 7 شود .
( 24 ) اين معنى در برهان نيست .
( 25 ) يعنى : از مؤيد .
( 26 ) اين صورت در برهان نيست .