تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
قرى هرات نيز باشد « 1 » . و بمعنى غازه نيز آمده كه زنان روى بدان سرخ كنند . « 21 » *

جندرخانه

- [ بفتح جيم ] در فرهنگ بمعنى خانه باشد كه در آن رخوت گذارند . مثالش اين بيت مولوى آورده : بيت
بر آمد عالم از صيقل چو جندرخانه شد گيتى * كه بشنيدند كو خواهد مليحان را فريبيدن

جاوه

- [ به وزن ساوه ] نام ولايتى است از دريا بار « 22 » .

جفته

- [ بفتح جيم و تا ] كج شده و خميده باشد . مثالش شاعر گويد : بيت
دلم از آتش غم « 2 » تفته كردى * قدم از ياد محنت جفته كردى
و در مؤيد الفضلا بمعنى طاق بنا نيز آمده . مثال اين معنى سيف اسفرنگى گويد : بيت
تا زند هر صبحدم شاه كواكب * جفتهء زرين برين قصر زبرجد
و بمعنى چوبهاى قوى كه به زمين فرو برند و بر آن چوبهاى باريك نصب كنند تا بر آن شاخهاى تاك را بيفكنند نيز آمده . مثال اين معنى نزارى قهستانى گويد : بيت
هيهات اگر رقيب را بينم * آويخته همچو خوشه از جفته
و به اين معنى [ بجيم فارسى « 23 » ] نيز به نظر رسيده * « 24 » .

جلغوه « 3 »

- [ بفتح جيم و غين و واو ] نام جانوريست كه از پوست او پوستين كنند و بتازى غبب گويند [ بغين معجمه و باى موحده . به وزن رطب ] . « 25 »

جفته

- [ بضم جيم ] لگدى كه اسب اندازد . مثالش حكيم خاقانى گويد : نظم « 4 »
جفت طاق سپهر درشكند * جفته‌يى كان تكاور اندازد
و بمعنى دو سرين مردم و غيره نيز به نظر رسيده « 26 » مثال اين معنى شيخ سعدى گويد « 5 » : بيت
روى بر خاك و جفته بر افلاك * چون سرش رفت تا بخايه چه باك

جبيره

- [ به وزن كبيره ] بمعنى ساخته شدن و جمع شدن مردم به جهت كارى و مهمى باشد « 27 » . مثالش شهنامه : بيت
بفرمودشان تا جبيره شدند * سپاه و سپهبد « 6 » پذيره شدند

جراره

- [ بفتح جيم و تشديد راى مهملهء
هامش
( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره * را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) « س » : يادتش غم . ( 3 ) « ب » : جلغوره . ( 4 ) كلمه از « ن » است . ( 5 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است . ( 6 ) « س » : سياه و سپيد ؛ « غ » : هزير ژيان را . . . ( 21 ) در برهان جغازه است و بمعنى ناف حيوانات و خصوصا ناف اسب و اشتر و گاو و گوسفند نيز هست . ( 22 ) در برهان معنى جانورى بسيار گزنده و كوچك و اندرون دهان نيز دارد . ( 23 ) يعنى : چفته . ( 24 ) در برهان بمعنى سقف خانه نيز هست . ( 25 ) اين لغت در برهان نيست . ( 26 ) در برهان معنى گره ريسمان نيز دارد . ( 27 ) در برهان به عربى معنى چوبها كه بر استخوان دست و پاى شكسته بندند نيز دارد .