نسخهء ميرزا ظرف مايعات باشد و همان سماروغ مرقوم « 21 » .
جرنده
- [ به وزن درنده ] غضروف باشد يعنى استخوان نرمى كه بتوان خائيد « 1 » .
جمره
- [ بفتح جيم ] بخارى است كه در آخر زمستان در زمين افتد و آن سه قسم باشد : هفتم شباط ماه سقوط جمرهء اول باشد و زمين گرم شود به بخار و چهاردهم شباط سقوط جمرهء دوم باشد و آب گرم شود و بيست و يكم شباط سقوط « 2 » جمرهء سوم باشد و نباتات گرم شوند . « 3 » مثالش حكيم انورى گويد :
بيت
جمره است مگر خصم تو زيرا كه نپايد « 4 » * در هيچ عمل منصب او بيش سه دم را
و در نسخهء ميرزا مسطورست كه نزد عرب سقوط منازل قمر است چه هفتم ماه مذكور سقوط جبهه باشد و در چهاردهم سقوط زبره « 5 » و در بيست و يكم صرفه و تأثيرات مذكور بطريق مزبور مرتب شود « 22 » .
جنبيه
- [ بعد از جيم نون و باى تازى و ياى حطى ] نوعى از اسلحه كه به هندش « 6 » كتاره گويند . كذا فى المؤيد . اما هيچ اشعار بحركتش نكرده « 23 » .
جله
- [ بفتحتين ] همان تونه باشد كه مرقوم شد و ستيژه « 7 » نيز گويند و در فرهنگ [ بضم جيم و فتح لام مشدد ] آورده بمعنى گروههء ريسمان .
جاله
- [ به وزن ناله ] آن چند مشك پر باد كه بر آن چوب « 8 » و علف نصب كنند . به جهت گذشتن بر آب و ژاله نيز گويند و مىآيد .
جرغنده « 9 »
- [ به وزن بركنده ] همان چرغند « 10 » « 11 » بمعنى اول « 24 » .
مع الياء
جنگلاهى « 11 »
- [ بفتح جيم و سكون نون ] غليواژ باشد . كذا فى الشرفنامه . و [ بجيم فارسى ] نيز به نظر رسيده « 25 » .
جالى
- [ به وزن نالى ] درختى كه از چوب آن مسواك كنند .
جامگى
- [ با ميم موقوف و كاف فارسى مكسور « 12 » ] آنچه بنو كردهند به جهت جامه بها و مأكول . مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت
فهرست جمال هفت پرگار * از هفت خليفه جامگى خوار
هامش
( 1 ) « ن » : خائيدن .
( 2 ) كلمه در « س » نيست .
( 3 ) بجز « ن » : شود .
( 4 ) بجز « الف » : نيايد .
( 5 ) اصل : زهره . ( متن تصحيح قياسيست ) .
( 6 ) بجز « ن » : هندش .
( 7 ) « س » : ستيژه ؛ « ب » : ستيزه .
( 8 ) « س » : جوب .
( 9 ) « س » : چرغنده .
( 10 ) « س » : چرعند .
( 11 ) اين لغت در « س » و « الف » نيست .
( 12 ) كلمه از « ن » است .
( 21 ) در برهان بمعنى گروههء ريسمان معرب آن جلاهق و ظرفى مانند سبد از برگ خرما بافته شده نيز آمده و معنى اخير عربيست .
( 22 ) در برهانست كه عرب اخگر آتش را جمره گويد .
( 23 ) در برهان به وزن تنقيه آمده است .
( 24 ) يعنى بمعنى چراغ و چراغدان .
( 25 ) يعنى : چنگلاهى .