تلى
- [ بضم تا و كسر لام ] در نسخهء ميرزا دست افزار حجام باشد . اما در سامى فى الاسامى كيسهء باشد كه در زيان سوزن و ابريشم و انگشتوانه در آن نهند . مثال « 1 » اين معنى حكيم سوزنى گويد :
بيت
بديدهء تللى ( ؟ ) سوزنم كه سوزنيم * نيم چو سوزن درزى نهان ميان تلى
و « 2 » بمعنى تلوى مرقوم بهر دو معنى نيز آمده . بمعنى اول « 21 » سراج الدين راجى گويد :
بيت
تلى تير تو از خون خصم رنگينست * بپايمردى شنجرف احتياجش نيست
و تولى نيز گويند [ باضافهء واو ] و نيز بمعنى اول استاد لامعى جرجانى گويد :
شعر
تيغ او را ز امل ظاهر و باطن ز اجل * تير او را ز قضا تولى و پيكان ز قدر *
تودرى
- تخم گياهى است كه در اصفهان قدامه گويند و در كرمان مادردخت « 22 » .
تارى
- تاريكى باشد . « 23 » استاد منوچهرى گويد :
بيت
من عمر تو در شادى با عمر شه عالم * پيوسته همى خواهم ز ايزد بشب تارى
تلنگى
- [ بضم تا و فتح لام ] حاجتمند و گدا باشد . مثالش شمس الدين كوتوالى گويد :
بيت « 3 »
از تلنگى مجوى صدق و صواب * كه نجويد كسى ز آتش آب
« 24 » و در اين ايام جلف و جمرى را تلنگى گويند « 4 » .
تنآسانى
- يعنى آسودگى . مثالش حكيم سنائى گويد :
بيت « 3 »
مدح هر كس مگو « 5 » بدشوارى * چون نيابى ز كس تن آسانى
تهى
- [ بفتح ] بمعنى « 6 » خالى باشد . مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت
چه مردى كند در صف كارزار * چو « 7 » دستش تهى باشد و كار زار « 8 »
تونى
- [ بضم تا ] يعنى دزد و عيار . مثالش مولوى معنوى گويد « 9 » :
هامش
( 1 ) « س » اين مثال .
( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره * را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) كلمه از « الف » است .
( 4 ) جملهء اخير از « ب » است .
( 5 ) « س » : مشو .
( 6 ) دو كلمهء اخير از « ن » است .
( 7 ) « ن » : كه .
( 8 ) « ب » : از روزگار .
( 9 ) كلمه از « ب » است .
( 21 ) يعنى بمعنى : پايين تير نزديك بگوشههاى كمان و بمعنى خار .
( 22 ) در برهان آمده كه به عربى آن را قصيصه خوانند و معرب آن تودريج است .
( 23 ) در برهان بمعنى آبى كه از درخت تار حاصل شود و مانند شراب نشئه دهد نيز آمده است . رجوع به تارين شود .
( 24 ) در برهان بكسر ثانى مخفف تولنگى است كه ميان پاچه باشد و كنايه از پسر امرد و ضخيم و مترش و بىباك و تونى و خونى هم هست .