شعر
بر شترست رخت ما اين دل تنگ سخت ما * است مكن چو قافله روى بدين طرف كند .
و بمعنى امر بايستادن نيز آمده . مثال اين معنى سراج الدين راجى گويد :
شعر
بطاعت شب و روز بر پاى است * بدرگاه لنكى ( ؟ ) دعا مىفرست
و باضافهء ياء نيز به اين دو معنى « 21 » آمده .
بمعنى اول هم او گويد « 22 » :
شعر
ايست كردند در طريق مجاز * بحقيقت نيافتند جواز
معنى دوم شيخ سعدى گويد :
شعر
دگر مركب عقل را پويه نيست * عنانش بگيرد تحمل كه ايست
و در اين بيت بجاى ايست در بعضى نسخ « بيست » نيز به نظر رسيده كه مختصر « بايست » باشد و خواهد آمد . و در فرهنگ است [ بفتح همزه ] را بمعنى استر آورده اما محل تأمل است .
اندوخت
- يعنى گرد كرد و جمع آورد .
مثالش سراج الدين راجى گويد :
شعر
هر چه از علم و عقل « 1 » و دين اندوخت * آتش عشق آن نگارين سوخت
اشكفت
- [ بكسر همزه و ضم كاف ] يعنى گشود گل « 2 » و امثال آن و بر گشودن دل و خاطر نيز اطلاق كنند . و بكسر كاف بمعنى عجب باشد « 3 » و به اين معنى نيز بضم كاف استعمال كنند . « 23 » .
اوباشت « 4 »
- يعنى فروبرد و پر كرد و افكند .
اخسيكت
- مدينهايست مشهور در ماوراء - النهر در ناحيهء فرغانه « 5 » و از انزه بلاد ماوراء النهر باشد و مولد اثير « 24 » است .
آبخوست و آبخست
- [ هر دو بفتح خاء ] جزيره باشد . مثالش شمس فخرى فرمايد :
شعر
ز درياى تعظيم شاه كريم * بود هفت گردون كمين آبخوست
و حكيم عنصرى نيز گويد :
شعر
هر طرف باد تند و موج بلند * تا بيك « 6 » آبخوستشان افكند
و در تحفه « 7 » جزيزه ايست كه آب در آن متعفن شده باشد . كذا فى نسخة الوفائى و در يكى از نسخ آبخوست بمعنىهائى كه مرقوم شده آمده و بحذف واو « 25 » بمعنى خربزه و هندوانه كه درون آن ترش شده باشد « 8 » و به اين بيت خواجه على فرقدى متمسك شده :
شعر
روى تركان هست نازيبا و گست « 26 » * زرد و پرچين چون ترنج آبخست
اسفيددشت
- قريهايست از نواحى اصفهان
انفست « 9 »
- [ بنون و فاء و سين مهمله به وزن در بست ] تنيدهء عنكبوت باشد . مثالش خسروانى گويد :
شعر
عنكبوت بلاش بر دل من * گرد بر گرد بر تنيد انفست
و « 10 » شمس فخرى نيز فرمايد :
شعر
شهنشاهى كه خيط شمس گردون * بود بر طاق ايوان وى انفست
آبدست
- [ بمد الف ] زاهد « 11 » پاك و وضو و استنجا كردن بآبست مثالش حكيم خاقانى فرمايد :
شعر
نعيم پاك بستاند چو گردآلود بسپارد * نه شرم از آبدست آيد نه ننگ از آبدستانش
هامش
( 1 ) « ن » : هر چه از عقل و علم .
( 2 ) « ن » : يعنى گل شكفت .
( 3 ) عبارت بعد از « س » است ،
( 4 ) اين لغت از « س » است .
( 5 ) « الف 2 » به ماوراءالنهر نزديك فرغانه .
( 6 ) « الف 2 » : بيكى .
( 7 ) « ن » : و در تحفة السعادة .
( 8 ) « الف 2 » :
آبخست و شرح آن را بعنوان لغت جداگانه در حاشيه آورده است بدون شاهد .
( 9 ) « ن » : انبست ولى در شرح گويد بنون وفاء .
( 10 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س »
( 11 ) بجز « الف 2 » : زهد ؛ در برهان قاطع زاهد پاكدامن .
( 21 ) يعنى بمعنى ايستادن و امر بايستادن .
( 22 ) يعنى سراج الدين راجى .
( 23 ) ظاهرا بمعنى اخير به كاف فارسى بايد يعنى اشگفت و در برهان قاطع نيز چنين است يعنى بكسر كاف فارسى نه ضم آن .
( 24 ) يعنى :
اثير الدين اخسيكتى شاعر .
( 25 ) يعنى آبخست .
( 26 ) گست زشت و قبيح و نازيبا .