تيرست
- [ بكسر تا و راى مهمله ] بمعنى سيصد باشد . مثالش حكيم فردوسى در يوسف زليخا فرمايد « 21 » :
بيت
بر آورده يكسر ز سنگ رخام * درازا و پهناش تيرست گام
تنست
- [ بفتح تا و كاف و سكون نون و « 1 » سين ] نام مقامى كه بلور آبى « 2 » ، كه جنسى از بلورست در غايت شهرت از آن آرند كذا فى المؤيد .
مع الجيم التازى
ترفنج
- [ به راى مهمله و فاء به وزن زرسنج « 3 » ] راه باريك و دشوار باشد در نسخهء وفائى . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
ره مقصد بود نزديك و آسان * نباشد دو رو بىسامان و ترفنج
تتماج
- آش آرد معروف . مثالش بسحاق گويد « 4 » .
بيت
جانم از كاچى و تتماج زمستان سير شد * استخوانهاى قديدم در نظر شمشير شد
تيماج
- [ بكسر تاء ] جلد بزد باغت كرده باشد .
تلاج
- [ بلام . به وزن خراج ] بانك و مشغله باشد . مثالش طيان فرمايد ؛ شعر
آمدش شب دير با بانگ و تلاج * در بجنبانيد با مرد « 5 » سراج « 6 »
و منصورى شيرازى نيز گويد :
بيت
ز آه زخمى و آواز كوس و نالهء ناى * به گوش چرخ رسد غلغل و غريو و تلاج
تيج
- [ به وزن هيچ ] يعنى نخ « 7 » ابريشم و بمعنى پنبه كه بدست از هم بگشايند نيز آمده و بعضى گويند تيج ، نخ زبون ابريشمى است و در فرهنگ بمعنى تير كمان نيز آورده و اما درين معنى اندك تأملى مىرود « 22 » .
تاراج
- غارت باشد . شيخ نظامى گويد :
بيت
ميل به صد خنده بتاراج داد * رفت و به صد گريه به پا ايستاد
تورج
- نام پسر بزرگ فريدون كه او را تور و توز نيز گويند و توران زمين بحصهء او معين شد .
تيف گنج
- نام نوائيست و لختى مثالش منوچهرى گويد :
بيت
گه نواى « 8 » تيف گنج و گه نواى گنج گاو * كه نواى « 8 » ديف رخش « 9 » و گه نواى ارجنه « 10 »
تويج
- [ بعد از واو ياى حطى ] گياهى است كه بتازى عشقه گويند . كذا فى المؤيد ، اما اشعار بحركش نكرده و در فرهنگ به وزن كوچك آورده .
تنج
- يعنى پيزنده و فراهم فشارنده . و بمعنى امر به اين معنى نيز آمده . « 23 » شمس فخرى گويد :
هامش
( 1 ) كلمه از « ب » است .
( 2 ) « س » : بلورانى . ( متن از « ن » و « ب » است ) .
( 3 ) « س » « ن » : زرسيغ .
( 4 ) « ن » : احمد اطعمه فرمايد :
( 5 ) « س » : بامر .
( 6 ) در لغت فرس چاپ مرسوم اقبال . شب بيامد بر درم دربار زبان باج - در بجنبانيد با بانك و تلاج .
( 7 ) « س » : تخم .
( 8 ) « س » : نوائى .
( 9 ) « ب » : ريف رخش .
( 10 ) « س » « ب » : ارحنه .
( 21 ) مثنوى يوسف و زليخا از فردوسى نيست .
( 22 ) در برهان معنى پنبه ريزههائى كه در وقت حلاجى كردن بر سر و ريش استاد حلاج مىچسبد و بمعنى پيچيده و فشارده و امر به اين معنى يعنى بپيچ و بفشار و بمعنى تير آمده است .
در لهجههاى فارسى تيج معنى تيز دارد و ظاهرا همين است كه به تير تصحيف شده .
( 23 ) در برهان بمعانى : از پى در آمدن و فراهم نشاندن و امر به اين معانى نيز هست .