غوطه خوردن باشد . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
نه هر كه غوطه خورد « 1 » در بر آورد ز بحار * بسا كسا « 2 » كه بود مردن وى از پاغوش
پژوهش
- تفحص و تجسس « 3 » باشد . مثالش كمال اسمعيل فرمايد :
بيت
بجز به خدمت تو بنده انتما « 21 » نكند « 4 » * بهر كجا كه پژوهش رود ز اصل و نژاد
پوزش
- عذر آوردن باشد . مثالش شيخ سعدى گويد :
نظم « 5 »
خداوند بخشندهء « 6 » دستگير * كريم خطا بخش « 6 » پوزشپذير
پرندوس
- [ به وزن كفن پوش ] شب پيشين « 7 » باشد كه به عربى بارحهء اولى گويند ، چه « 8 » بارحه ، دوش باشد و بارحهء اولى پيش « 9 » از دوش باشد و آن را بفرس پرندوش گويند . مثالش حكيم انورى گويد :
بيت
ديدم از باقى پرند و شين * شيشهء « 10 » نيمه بر كنارهء طاق
پربرناوش
- در مؤيد الفضلاء فلك باشد ، اما اشعار بحركتش نكرده .
پنجنوش « 11 »
- [ بفتح با ] معجونى مركب از پنج جزو كه مقوى دلست و معرب آن فنجنوش باشد . مثالش « 12 » حكيم خاقانى فرمايد :
شعر
در چار سوى « 13 » فقر در آ تا ز راه شوق * دل را ز پنجنوش « 11 » سلامت كنى دوا
پركاوش
- [ بفتح به او كسر واو ] پيراستن تاك « 14 » باشد و غيره و شاخهاى زياده را بريدن .
پوش
- [ بضم با ] در فرهنگ بمعنى زره آورده و به اين بيت مولانا شهابى تمسك نموده :
بيت
چو ماهى شيم آنكه بد پوش دار * چو غوك اندران بحر شد غوطه خوار
و بمعنى از راه دور شو نيز آورده كه برد نيز گويند . اما اين معانى مخصوص آن نسخه است و جاى دگر به نظر نرسيده و بمعنى پوشنده و امر بپوشيدن نيز آمده مثال هر دو معنى شيخ سعدى فرمايد :
شعر
زاهدى « 15 » در پلاسپوشى نيست * زاهد پاك « 16 » باش و اطلس پوش
پالايش
- ظرفى كه در آن سوراخها كنند به جهت صاف كردن چيزهاى مايع . مثالش سراج الدين راجى گويد :
بيت
زده جوش درياى درد از درون * ز پالايش ديده پالود خون
پيلغوش
- [ بكسر با و سكون يا و لام و ضم غين معجمه ] سوسن منقش باشد و آن گلى است از جنس سوسن كه آن را سوسن آسمانگون خوانند و بر كنارهء آن نقطههاى سياه باشد مانند
هامش
( 1 ) « س » : حورد .
( 2 ) « س » : كسان . ( متن از « ب » است ) .
( 3 ) « س » : تحسين .
( 4 ) در لغت نامهء دهخدا : التجا نكند .
( 5 ) كلمه از « ن » است .
( 6 ) در « س » : پس از كلمه واو عاطفه آمده است .
( 7 ) « س » : بيشين .
( 8 ) « س » : جه .
( 9 ) « س » : بيش .
( 10 ) « س » : شيسه .
( 11 ) « س » : پنحبوش .
( 12 ) « س » : مثالس .
( 13 ) « س » :
جار سوى .
( 14 ) « س » : بيراستن . . .
( 15 ) « س » : زاهد . ( متن از « ب » است ) .
( 16 ) « س » : باك .
( 21 ) انتماء : نسبت كردن و منسوب شدن . ( منتهى الارب ) .