تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠

پروز

- [ به راى مهمله و واو . به وزن مركز ] سجاف باشد . مثالش حكيم خاقانى فرمايد : شعر
گوى گريبان تو ، گر بنمايد فروغ * زرين پروز شود دامن روح الامين
و بمعنى اصل و نژاد نيز آمده در نسخهء وفائى و اين بيت فردوسى مؤيد خود آورده : بيت
به دو گفت من خويش گر سيوزم « 1 » * بشاهى كشد بيگمان پروزم
و صاحب تحفه و شمس فخرى بمعنى سجاف آورده‌اند و به همين بيت متمسك شده‌اند و اين پر مناسبتى ندارد - و در نسخهء ميرزا بمعنى وصله‌ها كه بر اطراف جامه دوزند از اصل ابره « 21 » يا رنگ دگر . و جامهء ملون نيز آمده « 22 » .

پرآمد قفيز

- يعنى زندگانى سپرى شد . مثالش حكيم فردوسى گويد : نظم « 2 »
كه كاريست اين خوار و دشخوار نيز * كه بر تخم ساسان پر آمد قفيز .
و اين از قبيل كناياتست .

پايز و پاييز « 3 »

- هر دو به زاى فارسى نيز آمده « 23 » ، فصل خزان باشد . مثال دوم شاعر گويد : بيت
گل رفت دلا به ياد پاييز « 3 » * گو خشك شو اين زمان گيا نيز

پيروز « 4 »

- بمعنى مظفر و غالب آمده . مثالش شيخ « 5 » سعدى گويد : بيت
چو پيروز شد دزد تيره روان * چه « 6 » غم دارد از گريهء كاروان

پاليز

- زمينى كه در آن خربزه و خيار و امثال آن كارند . اديب صابر گويد : بيت
پاليز ميان پاى او را * پيوسته خيار كشته ديدم
و بمعنى بستان « 7 » و باغ در كلام قدما نيز به نظر رسيده چنان كه « 8 » فردوسى گويد : بيت
بگسترد كافور بر جاى مشك « 9 » * گل ارغوان شد بپاليز خشك
و هم او گويد « 24 » : شعر
بپاليز بلبل بنالد همى * گل از نالهء او ببالد همى
« 10 » و هم او فرمايد « 4 » : شعر
پراكنده شد در جهان آگهى * كه گم شد ز پاليز سرو سهى
و استاد لامعى جرجانى گويد : بيت
گر نرگس و نارنگ شد از پاليز ، آمد * خيرى و شقايق بدل نرگس و نارنگ

پرويز

- لقب خسروست . مثالش شيخ « 11 » نظامى فرمايد : شعر
بدست قاصد جلد سبك خيز « 12 » * فرستاد آن وثيقت سوى پرويز
هامش
( 1 ) « س » « ن » : كرشيوزم . ( 2 ) كلمه از « ن » است . ( 3 ) « س » : پايژ . ( 4 ) « س » : بيروز . ( 5 ) « س » : مثالش شيخ . ( 6 ) « س » : جه . ( 7 ) « س » : پستان . ( 8 ) « س » : چنانچه . ( 9 ) اين مصراع در « س » تكرار شده است و نويسنده نيز متذكر گرديده . ( 10 ) از اينجا تا پايان مطلب فقط در « ب » آمده است . ( 11 ) « س » : شيخ . ( 12 ) « س » : يز . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 21 ) ابره ، رويهء لباس ، ظهاره . ( 22 ) در برهان معانى ، حلقه زدن لشكر از سوار و پياده ، و نوعى از سبزهء لطيف . و گستردنى نيز به كلمه داده شده است . ( 23 ) يعنى : پايژ و پاييژ . ( 24 ) يعنى : فردوسى .