تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١

آشنا

- سه معنى دارد : اول شناورى كردن است چنان كه « 1 » خلاق المعانى فرمايد : شعر
با علم آشنا شو و از آب بر سر آى * كز آب بر سر آمدن از علم آشناست
دوم اسم فاعل يعنى آنكه شناورى كند « 2 » . مثالش شاعر گويد : شعر
كسى كاندر آبست و آب آشناست * از آب ار چو آتش بترسد رواست
سوم ضد بيگانه .

ازارپا

- [ بكسر همزه و سكون راء مهمله ] آنچه در پا كنند « 3 » مثل شلوار و غيره . مثالش خلاق المعانى فرمايد : شعر
چون گل درد ز جود تو پيراهن حرير * در پا چو سرو آن كه نبودش ازارپا

ايرا

- بمعنى زيرا و از بهر آن باشد . مثالش خواجه حافظ فرمايد : شعر
شيراز معدن لب لعلست و كان حسن * من جوهرى مفلسم ايرا مشوشم
ازيرا نيز به اين معنى است . چنان كه مولوى معنوى فرمايد « 4 » : شعر
بگو دل را كه گرد غم نگردد * ازيرا غم به خوردن كم نگردد .

اندا

- كاه گل كردن و فاعل آن باشد . بمعنى دوم شيخ سعدى فرمايد : شعر
درم بجور ستانان زر بزينت ده * بناى خانه كنانند « 5 » و بام قصر اندا
و نيز امر به اندودن باشد . چنان كه حكيم فرخى گويد : شعر
كسى كه خواهد تا فضل تو بپوشاند * گو آفتاب درخشنده را به گل اندا « 6 »
و در فرهنگ بمعنى رؤياى صالحه كه فرشتگان بمردم متقى نمايند نيز آورده و به اين بيت استاد رودكى متمسك شده : شعر
با ندا نمودند و خشور را * بديد آن سراپا همه نور را .
اما درين قول منفردست .

استراوا

« 7 » - نام شهرى از دار المرز كه استراباد و استارباد نيز گويند . مثالش قاسم انوار فرمايد : شعر
صوفيان صاف دل را خاك راه * داشت اندر استراوا تختگاه

اورا

- « 7 » [ به را « 6 » مهمله به وزن غوغا ] حصار باشد در فرهنگ و به اين بيت ابن يمين متمسك شده : شعر
زو عدو ، ور خور بود ، در حصن هفت او راى چرخ * آن كشد كز دست حيدر مالك خيبر كشيد .

ازدست‌فزا

- يعنى نانى كه پيش از بر آمدن خميرش پزند كه فطير باشد « 8 » و ازدست‌پزا نيز گويند .

اشنا

- [ بفتح همزه و سكون شين معجمه ] گوهر گرانبها « 9 » .

ابركاكيا

- [ بفتح همزه و باى موحده و سكون راء مهمله و كسر كاف تازى دوم با ياى حطى ] تنيدهء عنكبوت را گويند . مثالش لطيفى فرمايد : شعر
دليل تو ابريست پوشاى حق * بسستى است همچون ابركاكيا « 10 »
هامش
( 1 ) اين كلمه در « ن » نيست . ( 2 ) « ط » : يعنى شناورى كننده . ( 3 ) « س » : در پا فكنند . ( 4 ) « ن » : كلمهء چنان كه را ندارد ؛ « س » : چنانچه مولوى مثنوى فرمايد . ( 5 ) « ن » : عمر كنانند ؛ « ط » : . . . ستانند . ( 6 ) در ديوان فرخى : گو آفتاب درفشنده را به گل انداى . ( 7 ) اين لغت از « س » است . ( 8 ) جملهء ( كه فطير باشد ) از « س » است . ( 9 ) « ن » : گرانبها بود . ( 10 ) « ن » : ابر كاكياى ؛ و در ذيل لغت « پوشا » اين شعر چنين آمده : دليلت چو ابريست . . . ،