آشنا
- سه معنى دارد : اول شناورى كردن است چنان كه « 1 » خلاق المعانى فرمايد :
شعر
با علم آشنا شو و از آب بر سر آى * كز آب بر سر آمدن از علم آشناست
دوم اسم فاعل يعنى آنكه شناورى كند « 2 » .
مثالش شاعر گويد :
شعر
كسى كاندر آبست و آب آشناست * از آب ار چو آتش بترسد رواست
سوم ضد بيگانه .
ازارپا
- [ بكسر همزه و سكون راء مهمله ] آنچه در پا كنند « 3 » مثل شلوار و غيره . مثالش خلاق المعانى فرمايد :
شعر
چون گل درد ز جود تو پيراهن حرير * در پا چو سرو آن كه نبودش ازارپا
ايرا
- بمعنى زيرا و از بهر آن باشد . مثالش خواجه حافظ فرمايد :
شعر
شيراز معدن لب لعلست و كان حسن * من جوهرى مفلسم ايرا مشوشم
ازيرا نيز به اين معنى است . چنان كه مولوى معنوى فرمايد « 4 » :
شعر
بگو دل را كه گرد غم نگردد * ازيرا غم به خوردن كم نگردد .
اندا
- كاه گل كردن و فاعل آن باشد . بمعنى دوم شيخ سعدى فرمايد :
شعر
درم بجور ستانان زر بزينت ده * بناى خانه كنانند « 5 » و بام قصر اندا
و نيز امر به اندودن باشد . چنان كه حكيم فرخى گويد :
شعر
كسى كه خواهد تا فضل تو بپوشاند * گو آفتاب درخشنده را به گل اندا « 6 »
و در فرهنگ بمعنى رؤياى صالحه كه فرشتگان بمردم متقى نمايند نيز آورده و به اين بيت استاد رودكى متمسك شده :
شعر
با ندا نمودند و خشور را * بديد آن سراپا همه نور را .
اما درين قول منفردست .
استراوا
« 7 » - نام شهرى از دار المرز كه استراباد و استارباد نيز گويند . مثالش قاسم انوار فرمايد :
شعر
صوفيان صاف دل را خاك راه * داشت اندر استراوا تختگاه
اورا
- « 7 » [ به را « 6 » مهمله به وزن غوغا ] حصار باشد در فرهنگ و به اين بيت ابن يمين متمسك شده :
شعر
زو عدو ، ور خور بود ، در حصن هفت او راى چرخ * آن كشد كز دست حيدر مالك خيبر كشيد .
ازدستفزا
- يعنى نانى كه پيش از بر آمدن خميرش پزند كه فطير باشد « 8 » و ازدستپزا نيز گويند .
اشنا
- [ بفتح همزه و سكون شين معجمه ] گوهر گرانبها « 9 » .
ابركاكيا
- [ بفتح همزه و باى موحده و سكون راء مهمله و كسر كاف تازى دوم با ياى حطى ] تنيدهء عنكبوت را گويند . مثالش لطيفى فرمايد :
شعر
دليل تو ابريست پوشاى حق * بسستى است همچون ابركاكيا « 10 »
هامش
( 1 ) اين كلمه در « ن » نيست .
( 2 ) « ط » : يعنى شناورى كننده .
( 3 ) « س » : در پا فكنند .
( 4 ) « ن » : كلمهء چنان كه را ندارد ؛ « س » : چنانچه مولوى مثنوى فرمايد .
( 5 ) « ن » : عمر كنانند ؛ « ط » : . . . ستانند .
( 6 ) در ديوان فرخى : گو آفتاب درفشنده را به گل انداى .
( 7 ) اين لغت از « س » است .
( 8 ) جملهء ( كه فطير باشد ) از « س » است .
( 9 ) « ن » : گرانبها بود .
( 10 ) « ن » : ابر كاكياى ؛ و در ذيل لغت « پوشا » اين شعر چنين آمده : دليلت چو ابريست . . . ،