تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 14

مساهمون:

ص١٤

مع الباء

اندرآب

- [ بفتح همزه ] شهريست بسرحد خراسان از جانب هند نزديك غزنين . مثالش حكيم فردوسى فرمايد : شعر
ز غزنى « 1 » سوى اندر آب آمدم * ز آسايش اندر شتاب آمدم
و در معجم البلدان شهريست ميان بلخ و غزنين . و اندرابه نيز گويند .

انروب

- [ به وزن مرغوب ] جرب باشد و آن را گر و بريون « 2 » « 21 » « 23 » و كوارون « 22 » نيز گويند . مثالش افضل الدين كرمانى گويد : شعر
ترا كى ره بود در پيش محبوب * كه دارى بر همه اندام انروب
و در فرهنگ اندوب و اندروب و اندوج « 24 » نيز به اين معنى آورده و گفته كه آن را بتازى قوبا گويند « 3 » . اما در كتب طبى قوبا غير جرب است چه جرب جوشش با خارش و قوبا خشكى با تركيدگى است .

آشب

- [ به وزن آمد ] موضعى است از نواحى طالقان .

ايزدگشسب

- نام يكى از امراى بهرام چوبين مثالش حكيم فردوسى فرمايد در صفت صف سپاه بهرام « 4 » : شعر
بيك دست بر « 5 » بود ايزد گشسب * كه بگذاشتى آب دريا باسب

اسپرم‌آب

- [ بكسر همزه و فتح باء و راء مهمله ] خلطى چند باشد كه در آب جوشانند و بدن بيمار را بدان بشويند « 6 » و آن را بختگاو « 25 » نيز گوينده و به عربى نطول « 26 » گويند بنون و طاى حطى . به وزن ملول .

آسياب

- آسيا باشد . بسحاق اطمعه « 7 » گويد : شعر
بر سرم گرديد « 8 » سنگ آسياب * تا بر آمد گردم از جان خراب

اشناب

- همان آشناى مرقوم بمعنى اول « 27 » مثالش عطار فرمايد : شعر
زمين را خون چنان « 9 » غرقاب مىكرد * كه ماهى زمين « 10 » اشناب مىكرد

اشتاب

- « 11 » بمعنى شتاب بود . مولوى معنوى فرمايد :
چه بايد كرد ايشان را كه ايشان * چو برق و باد سخت اشتاب رفتند
هامش
( 1 ) بجز « س » : غزنين . ( 2 ) « ن » : پريون ( 3 ) . ( 3 ) از اينجا تا پايان مطلب از « س » است . ( 4 ) « الف 2 » : صف‌آرائى بهرام . ( 5 ) « الف 2 » : او . ( 6 ) جملهء تا علامت ستاره * از « س » است . ( 7 ) كلمهء اطمعه از « ن » است و در « س » نيست . ( 8 ) « ن » : كردند . ( 9 ) « س » : چنين . ( 10 ) « ط » : در زمين . ( 11 ) اين لغت و شاهد آن از « ن » است . ( 21 ) بريون قوبا ، ريش در بدن با خارش . ( 22 ) كوارون و گوارون علتى در بدن با خارش . ( 23 ) پريون جرب . ( 24 ) اندروب و اندروب و اندوج يعنى جوشش با خارش ، قوبا . ( 25 ) بختگاو نطول ، دوائى كه بجوشانند و بدن بيمار را به آن بشويند . ( 26 ) تطول ، آب جوشانده بداروها . ( 27 ) يعنى آشنا شنا .