سعدى گويد :
شعر
شنيدم كه در روز اميد و بيم * بدان را بنيكان ببخشد كريم
برزم
- [ به راى مهمله و معجمه . به وزن مرهم ] بمعنى كرشمه باشد . فرهنگ منظومه :
بيت
هست برزم ، كرشمه . بالا ، اسب * ده هزارست ، بيور . اينجا ، اسب « 1 »
براهام
- نام جهودى كه بهرام گورمال او را گرفته « 2 » به لنبك سقا داد . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت
بهرام ننگرد ببراهام چونكه چشم * برخان « 3 » و خوان لنبك سقا بر افكند
و نيز ابراهيم « 4 » را گويند .
بزم
- يعنى مجلس شراب - و جشن .
مثالش مولانا كاتبى گويد :
بيت
درگه كين معركه آراى رزم * در دم عيش انجمن آساى بزم
بخورمريم
- گياهيست كه پنج انگشت را ماند و در شرفنامه مسطورست كه گياهيست كه مريم در آن دست زده مانند پنجه گشته و بوى خوش دارد و آن را پنجهء مريم نيز گويند .
بستهرحم
- زن عقيم را گويند . مثالش ركن الدين بكرانى فرمايد :
شعر « 5 »
اى در نظر جود تو بيقدر درم * وز زادن شبه تو جهان بسته رحم
برسم
- [ به راء و سين مهملتين . به وزن مرهم ] كتابى كه آتشپرستان در حين پرستش آتش و جز آن بدست گيرند ، كذا فى المؤيد « 21 » و در فرهنگ مسطورست كه برسم بمعنى شاخهاى باريك بىگره بدرازى بدستى باشد كه از درخت انار برند بكاردى كه دستهء آن از آهن باشد و در ظرفى مانند قلمدان از طلا يا نقره يا مس كه برسمدان گويند گذارند و در حين خواندن نسكى از نسكهاى « 6 » زند يا عبادت كردن يا طعام خوردن چند عدد برسم بدست گيرند و شرط برسم بدست گرفتن بدن شستن و جامهء پاك « 2 » پوشيدنست . مثالش حكيم فردوسى گويد :
شعر
سر و تن بشوئيم برسم بدست * چنانچون بود مرد يزدان پرست
به شكم
- [ بكسر باء و سكون شين و فتح كاف تازى ] صفه باشد . مثالش شهاب الدين فرمايد :
بيت
خانهاى چون سراى جان خرم * بشكمش غيرت فضاى « 7 » ارم
بفم « 8 »
- [ بكسر با و فتح فا ] دلتنگ و فرومانده باشد .
بحرخوارزم
- درياچهايست « 9 » كه آب آموى آنجا جمع شود .
بشتالم
- [ بشين معجمه و تاى قرشت و لام به وزن بشمارم ] طفيلى باشد .
بلخم
- [ بلام و خاى معجمه . به وزن مرهم ] فلاخن باشد در نسخهء ميرزا . مثالش مؤيد الدين گويد :
شعر
گله با نان او نهند از قدر * مهر و مه را چو سنگ در بلخم
هامش
( 1 ) « س » : است . ( ؟ )
( 2 ) اين كلمه از « ن » و « ب » است .
( 3 ) بجز « ب » و ديوان خاقانى : برخال .
( 4 ) « س » :
براهيم .
( 5 ) اين كلمه از « ن » است .
( 6 ) « س » : نسكها .
( 7 ) « س » : قضاى .
( 8 ) « س » . بغم .
( 9 ) « س » : درياجه .
( 21 ) آنچه از قول صاحب مؤيد و ديگران نقل شده بىاساس و نادرست است و گفتهء صاحب جهانگيرى استوار .