شعر
بزر و مال مردمان اندر * هست بر اعتقاد بلقندر
و در فرهنگ [ بضم باء و فتح غين ] آورده بجاى قاف « 21 » .
بهاگير « 1 » و بهاور
- يعنى بيشبها .
مثال اول حكيم فردوسى فرمايد :
بيت
دو يارهء بهاگير و دو گوشوار * يكى طوق پر گوهر شاهوار
مثال دوم ابو الخطير گويد :
بيت
بهاور درى از دستم برون كرد * بنيرنگ و بافسون دهر غدار
بند شهريار
- نام نوائى و لحنى باشد .
مثالش منوچهرى گويد :
بيت
بر بيد عند ليب زند بند شهريار * بر سرو زند و اف زند تخت اردشير
بيگار
- [ بكسر باء و كاف فارسى ] كار بىمزد باشد . مثالش « 2 » شرف شفروه گويد :
بيت
لعلت كه چون نگين سليمان فتاده است * جمشيد را بسخره و بيگار مىبرد
بهر
- [ به وزن شهر ] نام ولايتى باشد در شرفنامه - و نيز نصيب و بهر و حصه . شيخ نظامى فرمايد مثال معنى اخير را :
بيت
عراق از ربع مسكون هست بهرى * وزان بهره مداين هست شهرى
باحور
- [ به حاى مهمله . به وزن ساطور ] در نسخهء ميرزا بخاريست كه بهنگام گرما از زمين خيزد و باحورا نيز گويند . و در ادات الفضلا بمعنى سختى گرما باشد . مثالش حكيم انورى فرمايد :
بيت
باغ دولت را كه آب آن « 3 » لعاب كلك تست * با نماى عهد نيسان حاصل باحور باد
درين دو نسخه « 4 » « 22 » بفرس نوشتهاند اين لغت را اما عربيست .
بادبر
- [ به سكون دال مهمله و فتح باى موحده ] چيزى كه از چوب تراشند و اطفال ريسمان بر آن پيچند و از دست گذارند تا بر زمين گردان شود و آن را كردنا نيز گويند ، كذا فى الشرف - نامه و در سامى بادفر آمده [ كه ] بجاى باى دوم فاء باشد . « 5 » و در نسخهء حليمى بادپر آمده [ بفتح باى فارسى ] بمعنى مذكور و بمعنى كسى كه حرف پر گويد اما ازو هيچ كار نيايد . و در فرهنگ بادبر بمعنى كاغذ باد باشد كه اطفال ريسمان بر آن بندند و بر هوا كنند و بادپرك نيز گويند .
بيسور
- [ بكسر با ] نام شهريست « 6 » در فرهنگ . مؤيد اين معنى حكيم زجاجى « 7 » گويد :
بيت
به جائى كه بيسور بد نام آن * فرود آمدند آن دو خيل گران
باددار
- [ به سكون دال اول ] يعنى هيچ انگار - و پر باد را نيز گويند . مثال هر دو معنى را شاعر گويد :
بيت
دلا از تكبر مشو باددار * همه ملك اين خاكرا باددار
بادسار
- يعنى سبك سرو بىوقار . مثالش
هامش
( 1 ) « س » : بهاگر .
( 2 ) اين كلمه از « ب » است .
( 3 ) « س » : او .
( 4 ) « س » : در اين نسخه .
( 5 ) جملهء « و در سامى . . . » الخ در « س » و « الف » نيست ، از « ب » و « ن » است .
( 6 ) « الف » : نهريست .
( 7 ) « س » : رجاحى ؛ « الف » : زجاحى .
( 21 ) يعنى : بلغندر .
( 22 ) يعنى : نسخهء ميرزا و ادات الفضلا .