تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
شاه ناصر خسرو گويد : بيت
نگويد تا برويش ننگرم من * نه چون هر ژاژ خايى باد سارى

بشخور

- [ بضم باء و خاى معجمه و سكون شين معجمه ] آبى كه از دواب بازماند در وقت خوردن و به عربى سور گويند . كذا فى السامى « 1 » .

بالاور

- [ بفتح واو ] كوزهء پر آب باشد كذا فى المؤيد .

بازدار

- [ به وزن رازدار ] زارع و دهقان باشد و بازيار معرب آنست و جمعش بيازره باشد . مثالش خواجه سلمان گويد : شعر
باغ چون راغش خراب و كشت چون دشتش « 2 » سراب * زاغ آن را باغبان و قاز اين را بازدار
و در نسخهء ميرزا و شرفنامه چنين آمده اما در شرح سامى فى الاسامى بازدار را بمعنى دارندهء باز آورده و همان بازيار معرب او كرده .

باور « 3 »

- يعنى قبول داشته و تصديق كرده قول كسى را . مثالش شيخ سعدى گويد : شعر
چنين گفت : ديدم ، گرت باورست « 4 » * كه يك دانه گندم بهامون درست

بيدار « 3 »

- معروف مثالش فردوسى گويد : شعر
چو بيدار شد رستم از خواب خوش * به كار آمدش بارهء دستكش
و بمعنى روشن و افروخته نيز آمده . مؤيد اين معنى شيخ آذرى گويد : بيت
گرمى آتشست اندر غار * مىكند آن فتيله را بيدار

بشجير

- [ بضم باء و سكون شين معجمه و كسر جيم تازى ] نام درختى است كه از آن چوب كمان گيرند و به عربى نبع گويند [ بنون و عين مهمله « 5 » به وزن طبع ] .

بزه‌كار

- [ بفتح باء و زاى معجمه ] گناه كننده را گويند و به عربى اثيم گويند [ به وزن جسيم ] مثالش حكيم نزارى گويد : بيت
از دل چه لاف مىزنم آخر كدام دل * آخر چه آيد از بزه‌كارى هواپرست

بردبار

- يعنى متحمل و حليم . صاحب مهر و مشترى « 6 » در تعريف شتر گويد : بيت
جهان گردى حليمى بردبارى * ز گلزار جهان قانع بخارى

باهار

- [ به وزن ناهار ] در نسخهء ميرزا پهلوى باشد كه در قزوين رامندى گويند « 21 » .

بكتر

- [ بكاف و تاى قرشت . به وزن جعفر ] پاره‌هاى « 7 » آهن موصل كه مخمل بر روى آن كشند و در روز جنگ پوشند . مثالش استاد ابو شكور گويد : بيت
بسر بر نهاده ز زر مغفرى * ز پولاد كرده به بر بكترى

بندار

- [ بضم باء ] يعنى خانه‌دار و مكنت دار . مثالش شاه ناصر خسرو گويد :
هامش
( 1 ) سه كلمهء اخير در « ن » نيست و « الف » در حاشيه . ( 2 ) « س » : دستش . ( 3 ) اين لغت دد « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) « س » . باورش ( 5 ) جملهء « بنون و عين مهمله » در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 6 ) جملهء « صاحب مهر و مشترى در » حاشيهء « الف » است و در « ب » آمده : مثالش شاعر . ( 7 ) « س » : پاره‌اى . ( 21 ) نوعى از خوانندگى و گويندگى كه آن را پهلوى و رامندى گويند . ( برهان ) .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 144 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )