شاه ناصر خسرو گويد :
بيت
نگويد تا برويش ننگرم من * نه چون هر ژاژ خايى باد سارى
بشخور
- [ بضم باء و خاى معجمه و سكون شين معجمه ] آبى كه از دواب بازماند در وقت خوردن و به عربى سور گويند . كذا فى السامى « 1 » .
بالاور
- [ بفتح واو ] كوزهء پر آب باشد كذا فى المؤيد .
بازدار
- [ به وزن رازدار ] زارع و دهقان باشد و بازيار معرب آنست و جمعش بيازره باشد . مثالش خواجه سلمان گويد :
شعر
باغ چون راغش خراب و كشت چون دشتش « 2 » سراب * زاغ آن را باغبان و قاز اين را بازدار
و در نسخهء ميرزا و شرفنامه چنين آمده اما در شرح سامى فى الاسامى بازدار را بمعنى دارندهء باز آورده و همان بازيار معرب او كرده .
باور « 3 »
- يعنى قبول داشته و تصديق كرده قول كسى را . مثالش شيخ سعدى گويد :
شعر
چنين گفت : ديدم ، گرت باورست « 4 » * كه يك دانه گندم بهامون درست
بيدار « 3 »
- معروف مثالش فردوسى گويد :
شعر
چو بيدار شد رستم از خواب خوش * به كار آمدش بارهء دستكش
و بمعنى روشن و افروخته نيز آمده . مؤيد اين معنى شيخ آذرى گويد :
بيت
گرمى آتشست اندر غار * مىكند آن فتيله را بيدار
بشجير
- [ بضم باء و سكون شين معجمه و كسر جيم تازى ] نام درختى است كه از آن چوب كمان گيرند و به عربى نبع گويند [ بنون و عين مهمله « 5 » به وزن طبع ] .
بزهكار
- [ بفتح باء و زاى معجمه ] گناه كننده را گويند و به عربى اثيم گويند [ به وزن جسيم ] مثالش حكيم نزارى گويد :
بيت
از دل چه لاف مىزنم آخر كدام دل * آخر چه آيد از بزهكارى هواپرست
بردبار
- يعنى متحمل و حليم . صاحب مهر و مشترى « 6 » در تعريف شتر گويد :
بيت
جهان گردى حليمى بردبارى * ز گلزار جهان قانع بخارى
باهار
- [ به وزن ناهار ] در نسخهء ميرزا پهلوى باشد كه در قزوين رامندى گويند « 21 » .
بكتر
- [ بكاف و تاى قرشت . به وزن جعفر ] پارههاى « 7 » آهن موصل كه مخمل بر روى آن كشند و در روز جنگ پوشند . مثالش استاد ابو شكور گويد :
بيت
بسر بر نهاده ز زر مغفرى * ز پولاد كرده به بر بكترى
بندار
- [ بضم باء ] يعنى خانهدار و مكنت دار . مثالش شاه ناصر خسرو گويد :
هامش
( 1 ) سه كلمهء اخير در « ن » نيست و « الف » در حاشيه .
( 2 ) « س » : دستش .
( 3 ) اين لغت دد « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) « س » . باورش
( 5 ) جملهء « بنون و عين مهمله » در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 6 ) جملهء « صاحب مهر و مشترى در » حاشيهء « الف » است و در « ب » آمده : مثالش شاعر .
( 7 ) « س » : پارهاى .
( 21 ) نوعى از خوانندگى و گويندگى كه آن را پهلوى و رامندى گويند . ( برهان ) .