تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
شعر
قطعهء ديگر از ان بنده برد * در نيشابور آن پليد بدسير
خواند بر ترشيزيان و يكمنى « 1 » * زعفران بير گندى كرد جر

بربند

- [ به وزن فرزند ] سينه بند اطفال باشد كه بازرنگ نيز گويند .

بدپسند

- يعنى مشكل پسند « 2 » . مثالش فرخى گويد : بيت
سخنانش را بر ديده همى نقش كنند * بد پسندان همه بصره و آن « 2 » بغداد

بردابرد

- [ بفتح هر دو باء ] در ركاب ملوك و سلاطين گويند ، يعنى دور شو . مثالش سوزنى گويد : بيت « 3 »
روز دارو گير و بردا برد ميدان نبرد * هر غلام شه به مردى هم نبرد زال باد

بردبرد

[ بحذف الف ] نيز آمده .

برد

- [ به وزن نرد ] يعنى از راه دور شو . مثالش « 4 » حكيم انورى گويد : بيت
مسرع حكم تو صد بار فزون * چرخ را گفته بود كزره برد
و آغاجى نيز فرمايد : بيت
بيره نروم تام نگويند : به راه آى * برره نروم تام نگويند : زره برد

بادغرد

- [ بدال و راى مهملتين و غين معجمه . به وزن راد مرد ] خانهء تابستانى « 5 » باشد . استاد ابو شكور گويد : شعر
بسا جاى كاشانه و باد غرد * به دو اندرون شادى و نوش خورد

بزغند

- « 6 » [ بضم باء و غين معجمه و سكون زاى تازى ] نام درختى است در نسخهء ميرزا - و در مؤيد مسطور كه مانند پسته چيزيست كه از درخت پسته بهم رسد و مغز ندارد و به آن پوست را دباغت كنند و [ بباء فارسى « 21 » ] نيز آمده .

باورد

- [ به وزن ناورد ] همان ابيورد كه مرقوم شد .

بسند

- [ به وزن كمند ] يعنى كافى و تمام . مثالش امير خسرو گويد : بيت
بسندست آنكه زلف‌اند بنا گوشت علم گيرد * مفرما غمزهء خونريز را كز خط حشم گيرد

برومند

- يعنى با ثمر و نفع . مثالش شيخ سعدى فرمايد : شعر
خديو خردمند فرخ نژاد * كه شاخ اميدش برومند باد
و در تحفة السعادة بمعنى برخوردار و توانا و خرم و كامياب نيز آمده .

بغند

- [ بفتح باء و غين معجمه « 7 » و سكون نون ] كنارهاى كيمخت كه غرغن نيز گويند . مثالش سوزنى گويد : بيت
روز هيجا از سر چابك سوارى بر درى * از برخش « 22 » وران اسب خصم كيمخت و بغند

برد

- « 23 » [ بضم باء و سكون راى مهمله ] چيستان باشد يعنى لغز كه از يكديگر پرسند و به عربى آن را لغز و آيده [ بمد الف و كسر باء و فتح دال مهمله ] نيز گويند . كذا فى السامى .

برگند

- [ به راء مهمله و كاف فارسى به وزن فرزند ] رشوت باشد و بد گند [ به دال مهمله « 8 » ] نيز آمده . مثالش شمس فخرى فرمايد :
هامش
( 1 ) « س » : و يكيمى . ( 2 ) « س » : بصره و اخلو . ( 3 ) اين كلمه از « ب » است . ( 4 ) از اين پس در « ب » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) « س » : بستانى . ( 6 ) اين كلمه از « ن » و « ب » است . ( 7 ) « س » : اين كلمه را ندارد . ( 8 ) اين كلمه از « ن » است . ( 21 ) يعنى : پزغند : ( 22 ) برخش ، كفل اسب . ( 23 ) اين لغت با باى فارسى يعنى « پرد » نيز به اين معنى است .