شعر
قطعهء ديگر از ان بنده برد * در نيشابور آن پليد بدسير
خواند بر ترشيزيان و يكمنى « 1 » * زعفران بير گندى كرد جر
بربند
- [ به وزن فرزند ] سينه بند اطفال باشد كه بازرنگ نيز گويند .
بدپسند
- يعنى مشكل پسند « 2 » . مثالش فرخى گويد :
بيت
سخنانش را بر ديده همى نقش كنند * بد پسندان همه بصره و آن « 2 » بغداد
بردابرد
- [ بفتح هر دو باء ] در ركاب ملوك و سلاطين گويند ، يعنى دور شو . مثالش سوزنى گويد :
بيت « 3 »
روز دارو گير و بردا برد ميدان نبرد * هر غلام شه به مردى هم نبرد زال باد
بردبرد
[ بحذف الف ] نيز آمده .
برد
- [ به وزن نرد ] يعنى از راه دور شو .
مثالش « 4 » حكيم انورى گويد :
بيت
مسرع حكم تو صد بار فزون * چرخ را گفته بود كزره برد
و آغاجى نيز فرمايد :
بيت
بيره نروم تام نگويند : به راه آى * برره نروم تام نگويند : زره برد
بادغرد
- [ بدال و راى مهملتين و غين معجمه . به وزن راد مرد ] خانهء تابستانى « 5 » باشد .
استاد ابو شكور گويد :
شعر
بسا جاى كاشانه و باد غرد * به دو اندرون شادى و نوش خورد
بزغند
- « 6 » [ بضم باء و غين معجمه و سكون زاى تازى ] نام درختى است در نسخهء ميرزا - و در مؤيد مسطور كه مانند پسته چيزيست كه از درخت پسته بهم رسد و مغز ندارد و به آن پوست را دباغت كنند و [ بباء فارسى « 21 » ] نيز آمده .
باورد
- [ به وزن ناورد ] همان ابيورد كه مرقوم شد .
بسند
- [ به وزن كمند ] يعنى كافى و تمام .
مثالش امير خسرو گويد :
بيت
بسندست آنكه زلفاند بنا گوشت علم گيرد * مفرما غمزهء خونريز را كز خط حشم گيرد
برومند
- يعنى با ثمر و نفع . مثالش شيخ سعدى فرمايد :
شعر
خديو خردمند فرخ نژاد * كه شاخ اميدش برومند باد
و در تحفة السعادة بمعنى برخوردار و توانا و خرم و كامياب نيز آمده .
بغند
- [ بفتح باء و غين معجمه « 7 » و سكون نون ] كنارهاى كيمخت كه غرغن نيز گويند .
مثالش سوزنى گويد :
بيت
روز هيجا از سر چابك سوارى بر درى * از برخش « 22 » وران اسب خصم كيمخت و بغند
برد
- « 23 » [ بضم باء و سكون راى مهمله ] چيستان باشد يعنى لغز كه از يكديگر پرسند و به عربى آن را لغز و آيده [ بمد الف و كسر باء و فتح دال مهمله ] نيز گويند . كذا فى السامى .
برگند
- [ به راء مهمله و كاف فارسى به وزن فرزند ] رشوت باشد و بد گند [ به دال مهمله « 8 » ] نيز آمده . مثالش شمس فخرى فرمايد :
هامش
( 1 ) « س » : و يكيمى .
( 2 ) « س » : بصره و اخلو .
( 3 ) اين كلمه از « ب » است .
( 4 ) از اين پس در « ب » نيست و « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) « س » : بستانى .
( 6 ) اين كلمه از « ن » و « ب » است .
( 7 ) « س » : اين كلمه را ندارد .
( 8 ) اين كلمه از « ن » است .
( 21 ) يعنى : پزغند :
( 22 ) برخش ، كفل اسب .
( 23 ) اين لغت با باى فارسى يعنى « پرد » نيز به اين معنى است .